مسئولیت کارهای من پای این خانواده است
توی کلهام اتاقی است که یک مبل دارد، یک کاناپه یک پنجرۀ نورگیر، یک میز چوبی و صندلی لهستانی کنارش که به شکل غریبی نوری بهش نمیرسد و یک آباژور کوچک روش گذاشتهایم.
آقایی هست که همیشه روی مبل که پشتیاش خیلی بلند است نشسته. سابقۀ روی این صندلی نشستنش برمیگردد به سالها قبل. آن وقتها که بچهتر بودم فیلمیدیدم دربارۀ یک کشیش پیر که روی همچین صندلی مینشست. البته نباید این آقا خیلی هم از من بزرگتر باشد. معمولاً یکی دو سالی بزرگتر است. کم پیش میاید فاصلۀ سنیاش بامن کمتر یا بیشتر بشود. آن قسمتی از شخصیتش که اهمیت دارد لبهایش است. مطمئناً نمیشود حالت لبهایش را از شخصیتش جدا کرد. تقریبا بعد از هر کاری که میکنم این آقا لب بر میگرداند، پیپش را_ که همیشۀ خدا توتون دارد_ روشن میکند، سری تکان میدهد، از روی مبلش بلند میشود و از پنجره به بیرون خیره میشود. فکر میکنم کر باشد؛ چون هرچه میخواهم برایش توضیح بدهم چرا این را گفتم یا چرا مثلا این کار مزخرف را کردم توجهی نمیکند و به بیرون خیره میماند. خیلی دلم میخواهد ببینم به چی نگاه میکند. این آقا حتی وقتی به خوابهایم میآید هم حرفی نمیزند.
پسرکی همیشه توی اتاق ورجه وورجه میکند که فعالترین فرد خانواده است. باید حدود چهارده یا پانزده سالش باشد. هیچ وقت رشد نمیکند. از وقتی یادم میآید سنش همین بوده و همین هست. در ابتدایی و راهنمایی که کتک خورم ملس بود، او بود که همه را میزد و داغان میکرد. حتی وقتی بیست سالم شده بود و به جای دعوا سعی میکردم با خوشمزگی حال بقیه را بگیرم باز هم همین پسرک الگویم بود. همهٔ شوخیهایم را از این پسرک میدزدم. خیلی پسر جالبی است. به دمپایی میگوید سوسک کش، به در را ببند میگوید در رو بسته بندی کن و از این جور تیکههای بانمک. هر از چند گاهی هم جوکهای بامزهای از کارهای دوستانش درست میکند. یک بار که یکی از دوستانش موقع دویدن زمین خورده بود و دستش شکسته بود آن چنان ماجرا را بانمک تعریف میکرد که از خنده روده بر شده بودیم. حتی آن مرد اخمو هم لحظهای لبخند زد.
برادر بزرگتر این پسرک هم همیشه بیست سالش بوده و هست. البته هیچ وقت نمیخندد. همیشه دارد تلاش میکند که بهترین باشد. البته بسته به جَو، نوع تلاشش عوض میشود. موقع جام جهانی فوتبال، عصرها با لباس فوتبالی و بدنی که بوی عرق میدهد، خسته و کوفته از دویدنِ بیامان وارد اتاق میشود و روی کناپه لم میدهد. موقع المپیک، تکواندو کار یا وزنه بردار میشود و فقط کافی است یک شاهکار سینمایی ببند تا بنشیند پشت کامپیوترش که داستان کوتاه یا سناریوی تاریخ سازش را بنویسد. وقتی در یک بحث سیاسی شرکت میکنم اوست که به جای من حرف میزند. اغلب هم باعث خجالتم میشود. اخیراً دارم فلسفه یادش میدهم تا کمتر آبروریزی کند. آقای بدعنق هر وقت به این پسرک نگاه میکند اول چند لحظه خیره میماند و بعدش است که سر تکان میدهد.
یک شخصیت بیجنس هم داریم. جنسیت و سن مشخصی ندارد. یا حداقل کسی نمیداند. چون همیشه_ به کلیشهایترین شکل ممکن_ نشسته روی یک صندلی لهستای و _طوری که موهای بلند و ژولیدهاش ریخته باشد روی صورتش _ دستش را ستون پیشانیش کرده روی یک میز چوبی و دارد سیگار میکشد. هیچ وقت سیگارش تمام نمیشود. گاهی یک هو گریه میکند یا یک هو میخندد. گاهی هم شعر میگوید یا آواز میخواند. پسرک شیطان همیشه سر به سرش میگذارد. آقای بدعنق و پسرک جوگیر هم اصلا هیچ وقت نگاهش نمیکنند. انگار اصلا وجود ندارد. حال همهمان یک جوری از این شاعر مسلک احمق به هم میخورد. هرچند گاهی شعرهایی میگوید که در لحظه خوب به نظر میرسند، اما همین که چند روزی از صدورشان میگذرد به نظرم کودکانه و پیش پا افتاده میرسند.
خانوادۀ خوبی هستیم. با هم میسازیم البته گاهی هم دعوامان میشود. ولی خب چه میشود کرد. ما همدیگر را انتخاب نکردهایم. از وقتی چشم باز کردهام دور همیم. مسئولیت کارهای من پای این خانواده است.
ظلمات است بترس از خطر گمراهی!
سوالم وقتی سرباز کرد که آخوند مسجدمان وسط روضهی سقا (ع)، آنجا که سخن به حصر آب رسید داد زد: «مسلمین را از همان ابتدا با تحریم اقتصادی زیر فشار میگذاشتهاند.» از خندهی وسط روضه که بگذریم تازه از گیجی ربط این گریز بینمک به اصل ماجرا درنیامده بودم که ماجرا به حضرت عباس (ع) و آب بر روی آب ریختنشان رسید. داد گریه کنان بلند شده بود که سخنران حرف از هدفمند کردن یارانهها زد و رگ گردنش باد کرد که ما اقتصاد نمیخواهیم به فکر فرهنگ باشید. از ظهر تاسوعا (دیروز) تا الان پیگیر کشف آن جمله هستم که بدان وسیله سخنران آب روی آب ریختن را به هدفمندی یارانهها ربط داد. کار سادهای نیست.
باید ازعان کرد که واعظان امروزی، چنان نوکر ایدئولوژی و جناح خود هستند و آنچنان این مساله چشمشان را پر کرده که هر نقل تاریخی یا هر اتفاق جهانی مؤید سخنان ایشان است به گونهای که انگار هدف خداوند از خلق تاریخ (!) رو سفیدی این جماعت بوده. فرقی هم نمیکند که سخنران سخن در حمایت از چه گروهی براند. تاریخ با اوست. از مظلومیت علی (ع) بگیرید که گواه تاریخ بر مظلومیت حاکمان بوده و آزادگی حسین (ع) که مؤید آزادمردی مخالفان تا بازوی کبود فاطمه (س) که نشان از ضرورت دفاع از حاکم و فاشگویی زینب (س) و علی بن الحسین (ع) که دلیل بر وجوب جرات و ماجراجویی آگاهان.
کاش مجلس حسین (ع) فقط مجلس حسین (ع) بود. جایی که نقل تاریخ میشد بیهیچ کم و کاستی تا الگویی برای کشف حقیقت باشد. در طول سالهایی که پای ثابت روضه بودنم دست کمیاز قیمهی مجالس نداشته، حتی یک بار هم ندیدهام (یا حداقل هر چه فکر میکنم یادم نمیآید) مجلس امام حسین جایی برای بصیرت افزایی (به معنای واقعی کلمه) باشد. نشده خطیبی لحظهای دست از جواب دادن بکشد و سعی در آشنا کردن مخاطب با روش کشف جواب کند. (کشف سوال پیش کش) فروکاهیدن اسلام، تشیع، علی و حسین در چند جواب از پیش آماده، همّی قویتر از ماجرایی اتفاقی میخواهد. واعظان همیشه راه را برای شیعیان روشن کردهاند ولی هیچ وقت به این مخاطبین این قدر اعتماد نداشتهاند که فانوس به دست خودشان بدهند. گمان نمیکنم این روش حسین آموزی به طور طبیعی نتیجهای جز تبدیل شدن حسین به متنی برای نقل قرائات و خوانشهای گروهی داشته.
همبستگی با جنبش خیابان آزادی
در پی ادامه حکرت جنبش وال استریت و اعلام ۱۳ آبان از طرف برخی مسئولین، به عنوان فرصتی برای اعلام همبستگی ایرانیان با جنبش تسخیر وال استریت؛ دفتر ایرانی آرام پرسشنامه ای تدارک دیده تا راهپیمایان عزیز با پاسخ به سوالات آن، با بصیرت بیشتری در راهپیمایی حمایت از جنبش وال استریت شرکت کنند
۱- چرا مردم آمریکا در جنبش تسخیر وال استریت شرکت میکنند؟
الف) برای سوزاندن ریشههای امپریالیسم، لیبرالیسم، کوبیسم، سادیسم و دیگر ایسمهای مرتبط
ب) برای سرنگونی دنیای غرب و استکبار جهانی (آمریکای جنایتکار)
ج) برای نجات مردم مظلوم فلسطین، لبنان، ایران، کومور و دیگر ملل مظلوم جهان
د) چون تخم مرغ در آمریکا گران شده است
۲- چرا هر ایرانی موظف است از جنبش تسخیر وال استریت حمایت کند؟
الف) چون امپریالیسم، لیبارلیسم و استکبار جهانی (آمریکای جنایتکار)قیمت تخم مرغ را بالا برده
ب) چون تخم مرغ در بورس وال استریت دانه ای چهارصد تومان شده است
ج) چون تخم مرغ در خیابان آزادی دانه ای چهار صد تومان شده است
د) چون هر دو ملت جزو همان نود و نه درصد هستند
۳- حمایت از جنبش تسخیر وال استریت یعنی چه؟
الف) یعنی حمایت از معترضین به نظام امپریالیسم جهانی که تخم مرغ را چهارصد تومان میفروشد
ب) یعنی حمایت از تسخیر خیابان وال استریت که در آن تخم مرغ را دانه ای چهار صد تومان میفروشند
ج) یعنی حمایت از تسخیر خیابان آزادی که در آن تخم مرغ را دانه ای چهارصد تومان میفروشند
د) معنی اش خیلی مهم نیست، فعلا حال آمریکا مهم است که باید گرفته شود
۴- با توجه به سوالات قبلی جای خالی را پر کنید: شعار اصلی شرکت کنندگان در این راهپیمایی « ما همان ۸۲۳۰;.. هستیم» است
الف) نود و نه درصد
ب) یک درصد
ج) صفر درصد
د) تخم مرغ دانه ای چهار صد تومان!
۵- پس از پیروزی جنبش تسخیر وال استریت آمریکاییان پیروز چه عکس العملی در مقابل این حرکت خداپسندانه انجام خواهند داد؟
الف) به ایران تخم مرغ صادر میکنند
ب) بیانیه ای در تشکر از مردم نود و نه درصدی ایران صادر میکنند
ج) با جنبش تسخیر خیابان آزادی اعلام همبستگی میکنند
د) طی اطلاعیه ای از مردم ایران میخواهند به فکر اعتراض به نرخ تخم مرغهای خیابان آزادی هم باشند
نویسندۀ مردمی (صندوق پاسخ گویی…/ شمارۀ ۱)
درِ صندوق پاسخگویی به شبهات را که باز کردم، کاغذهای مچاله شده پرت شدند بیرون که مایۀ تعجب شد. توقع نداشتم در همین یک شبی که این صندوق دیده به جهان گشوده، این همه مورد استقبال شبهه مندان عزیز قرار بگیرد.
کاغذهایی که بیرون ریخته بود را از روی زمین برداشتم. روی اولین کاغذ نوشته بود: «آی داد! آی هوار! آی نویسنده بورژوا! ای مرفه بی درد!»
لب برگرداندم که «یعنی چه؟!» کاغذ دوم را باز کردم جوان غیوری از پایین ده روی پوست آدامس موزی نوشته بود: «دیگه چی میخواستی بشه؟ این امیرخانی که از روی شکم سیری داستان مینویسه هیچ وقت نمیتونسته طرفدار رییس جمهور مردمیباشه!»
گفتم: «توی این مملکت هیچکی برای سیر کردن شکمش نویسنده نمیشه! اساساً داستان نویس در این گونه ممالک سه حالت بیشتر نداره: یا شکمش سیره و داستان مینویسه یا با یه کار دیگه شکمش رو سیر میکنه و داستان مینویسه، یا شکمش رو سیر میکنن و اون داستان مینویسه.»
روی پوست آدامس بعدی نوشته بود: «نه بابا از این خبرام نیست! اینا از قبل از انقلاب تو کار بساز و بفروشن. کلاً پولدارن.»
گفتم: «بیا! حالا خوب شد؟!»
غیور دیگری از ده بالا نوشته بود: «اصلا نویسنده رو چه به حرف سیاسی. نویسنده همون که اجازه داره بنویسه از سرشم زیاده!»
گفتم: «اونایی که مدرک اکابرشون رو هم با پارتی بازی و از دانشگاهای زنجیره ای خریدن میرن میشن نماینده مجلس و وزیر کشور، بعد حرف سیاسی که چه عرض کنم عمل سیاسی هم میکنن، حالا شما میگی نویسنده _که علاوه بر خوندن، نوشتن هم بلده_ نمیتونه حرف سیاسی بزنه!»
یک کارت ویزیت انداخته بودند که رویش نوشته بود: «هر کاری را فقط از متخصصش بخواهید! » زیرش هم شماره تلفن نوشته بود.
گفتم : «برادر من حرف از هست و نیستها بزن، نه بایدها و نبایدها.»
یکی دیگر از برادران نوشته بود: «این آقا میگوید جریان انحرافی اصلاً ساختۀ خود حامیان رییس جمهور است. آیا اولویتهای فرهنگی دولت نهم و دهم یکی است؟ اکنون فرهاد جعفری نویسنده سکولار کتاب کافه پیانو مهمترین حامی ایدئولوژی جریان نفوذی است!»
گفتم: «حالا شما خون خودت رو کثیف نکن! سابقۀ حمایت آقای جعفری از رییس جمهور و دوستان به چندسال پیش برمیگرده! به بایگانی وبگاه ایشان مراجعه کنید.»
همان برادر نوشته بود: «رای به رییس جمهور مردمیمورد تایید امام زمان بود. چرا که نایب امام زمان به صراحت رضایتشان را از دولت نهم ابراز کرده بودند.»
گفتم: «ایشان فقط یک رای دارن، هیچ کس هم از اون با خبر نیست.»
برادر دیگری نوشته بود: «آقای ایرانی آرام! آین آقای امیرخانی قدش از شما هم کوتاه تره! تاز موهاشم داره میریزه!»
دیدم کاغذ دارد میسوزد. قبل از این که صندوق را به آتش بکشد، یک لیوان آب ریختم آنجا که دیدم میسوزد.
لینکهای نیمه مرتبط: واکنش خبرگزاری رجا به مصاحبۀ اخیر رضا امیر خانی.
برسد به دست آقای لاریجانی
آقای لاریجانی!
در جلسهٔ چند روز پیش مجلس برای رای اعتماد به چهار وزیر پیشنهادی دولت، آقای مطهری (نماینده مردم تهران) در مخالفت با وزیر پیشنهادی سخن از احساس خطری راند که فکر میکرد جدی ست. مساله ای که میتواند بررسی شود که آیا به جا ست یا نا به جا. در کمال احترام و با رعایت جوانب احتیاط بیان کرد که حس میکند نیروهای نظامینباید وارد سیاست و اقتصاد شوند و گفت که این روند نه به نفع سپاه پاسداران است نه به نفع کشور. و شما از همان بالا گفتید: به این خاطر صحبت میکنم که :«حقی از آقای قاسمیضایع شد و دیگر اینکه مطالبی درباره سپاه گفته شد که صحیح نیست»!
آقای مطهری در ابتدای سخناش توضیح داد که شخص آقای قاسمیبسیار محترم است و در مناقب ایشان لحظاتی نورافشانی کرد و توضیح داد که اصلا این صحبت در مورد شخصیت ایشان نیست. بعد در مورد سابقهٔ حضور نیروهای اطلاعاتی در دورهٔ سازندگی و نتایجش صحبت کرد، قسمتی از نصایح امام (ره) را دربارهٔ عدم حضور نیروهای نظامیدر احزاب سیاسی خواند، به تعریف و تمجید دوباره از سوابق اجرایی ایشان در چند پروژه نفتی پرداخت، مطلبی دربارهٔ اتفاقات عملیات سواپ یادآوری کرد و با ابراز مخالفت با وزارت ایشان و تاکید بر این که این مساله در مورد شخصیت ایشان نیست به سخنانش پایان داد.
این صحبتها به نفع سپاه و آقای قاسمیبود یا به ضررشان؟ کجای این مطالب حقی از آقای قاسمیو سپاه ضایع کرد. حال شما چه گفتید؟ دربارهٔ شخصیت اجرایی آقای قاسم و این که ایشان را چقدر میشناسید صحبت کردید و بعد در مورد نیت سپاه _طبق نظر شخص خودتان_ فرمودید که نمیخواهد قدرت سیاسی مملکت را در دست بگیرد و حرفی از از تحریم علیه سپاهیان زدید. به نظر میرسد نه صحبت آقای مطهری حقی از کسی ضایع کرد نه صحبتهای شما حقی به کسی برگرداند!
آقای لاریجانی شمایی که تا به حال احساس مسئولیت نکرده بودید و در این مسایل داخل نمیشدید چه شد که برای دفاع از سپاه از وقت یک نماینده دیگر استفاده کردید و سنگ سپاه را به سینه زدید؟! صحبتهای شما چه تاثیری داشت؟ جز این که فضای باز تحلیل مسایل و تصمیم گیری آگاهانه را از بین برد؟ نتیجه اش هم آن شد که نماینده مخالف هم از در موافقت در آمد!
آقای لاریجانی! شما نمایندهٔ مردم قم در مجلس شورای اسلامیهستید. شما نسبت به مردم ایران مسئولیت دارید؛ نه سپاه پاسدان جمهوری اسلامیایران. اگر نمایندهٔ دیگر مردم جایی احساس خطر کرد لزومیندارد شما با لحن عتاب آلود چنان جوابی به او بدهید که فضای بحث آزاد بسته شود. خیالتان راحت باشد. سپاه به اندازهٔ کافی حامیدارد. شما به فکر مردم باشید.
آن رای نمادین که دیگر شاهکار بود. نماینده وظیفه اش رای نمادین دادن برای دفاع از سپاه یا تودهنی زدن به دشمنان نیست! وظیفه اش بررسی آگاهانهٔ مسایل و تصمیم گیری صحیح برای کشور و مردمش است! پیشنهاد میکنم به صورت نمادین از ریاست مجلس کنار بروید تا رییسی آگاهتر به لوازم ریاست مجلس، بر این کرسی مقدس تکیه زند.
آشی که تلویزیون به خوردمان میدهد
مگر مجبوریم برای ترویج مسایل شرعی در جامعه تلاش کنیم؟ تلاش ما چه فایده ای دارد وقتی قدرتمندترین مسئول ماجرا خواب است؟
تلویزیون دارد کار را خراب میکند. همیشه کار را خراب میکند. یک جورهایی خارج از نقشه بازی میکند. ذره ذره دارد با اعتقادات کسانی بازی میکند که خودش ادعا دارد طرفشان است. ما هم نم نم پا پس میکشیم و کسی نیست بگوید: «خب مرد مومن چرا تکلیف ما را مشخص نمیکنی؟» صدا و سیما وقت شعار دادن و رزومه پر کردن که میشود یک دوربین میدهد دست دو سه نفر که بروید توی پارک درمورد فلان مساله (مثلاً حجاب) برنامه بسازید _ طبیعتاً هم همۀ کسانی هم که تصویرشان پخش میشود از دم موافق مسالۀ حجاب هستند _ ولی پای کار تاثیرگذار که میاید کُمیتش لنگ میزند.
چرا در تلویزیون به متشرعین احترام گذاشته نمیشود؟ واقعاً دخترهای پایین شهری یا پایین دست جامعه چادریند ولی بالاشهریها و تحصیل کردهها نه؟ واقعاً در طول عمر شریف این سازمان کسی نفهمیده فضای داستان است که نوع زندگی را برای مخاطب تعریف میکند نه شعارهای دیالوگ نما؟ کسی از خودش نپرسیده چرا عکس عروسی زنانی که به عنوان تیپ مسلمان ایرانی در سریالهای تلویزیون مطرح میشوند، تویهال خانه شان آویزان است؟ واقعاً زن مسلمانی که موقع خواب هم محجبه است(!) همه جا اینقدر آرایش و پیرایش دارد؟ این مسایل شرعی برای هیچ کدام از این شخصیتهای مسلمان اهمیت ندارد؟ این چه تعریفی از مسلمان بودن است که مسئولان سازمان به خورد ملتشان میدهند؟ اگر این مسایل (مثل بسیاری) برایشان خنده دار است باید ما را هم خبر کنند که وقت و انرژیمان را خرج مبارزه ای که نتیجه اش از همین الان مشخص است نکنیم.
بعد هم باید بنشینیم این طرف و آن طرف توجیه کنیم که مسئول مربوطه خودش هم از این وضعیت راضی نیست. یا بگوییم که بسیاری از این برنامهها را تهیه کنندگانی بیرون از سازمان میسازند. اینها چه دردی دوا میکند وقتی فردا دختر من دوست نداشته باشد با حجاب، خودش را در طیف اُمُّلان جامعه ببیند. چه فرقی میکند وقتی که مسلمان بودن، برای پسر من ناقص تعریف شده باشد؟
حجاب، رضاخان و جمهوری اسلامی
۸۲۲۰;زنان امروز به همان دلیل حجاب را پس میزنند که در زمان رضا شاه کشف حجاب را پس زدند!۸۲۲۱;
جملاتی با این مضمون را زیاد میتوان شنید. حداقل بعد از اجرایی شدن طرح امنیت اجتماعی. برای تحلیل این جمله بررسی جواب چند سوال برایم ضروری است:
۱_ زن امروز با زن دیروز فرق دارد؟
۲_ زنان امروز حجاب را پس زده اند؟
۳_ اجبار تنها دلیل تضعیف مسالۀ حجاب است؟
۴_ حجاب هم از آن مسایلی است که اکثریت بتواند بر اقلیت اجبار کند؟ (حتی اگر به آنها ثابت نکرده باشد که این کار شما برای اکثریت مضر است یا این که راهی نیست جز این که یا همه بی حجاب باشند یا همه با حجاب؟)
۵_ دلیلی بر این مدعا وجود دارد که اگر اجبار نبود بدحجابی کمتر میشد؟
۶_ اگر روزی به این نتیجه برسیم که اجبار باعث ترویج بدحجابی است، از نظر شرع امکان رفع اجبار هست؟
۷_ اگر اجبار باعث ترویج بدحجابی باشد و شرع اجازۀ رفع اجبار را ندهد آیا توان فدا کردن شرع برای رسیدن به هدف را داریم؟
۸_ اگر علت رواج بدحجابی اجباری بودن آن نیست پس از کجا میتواند باشد؟
۹_ اگر مشکل رواج بدحجابی از اجباری بودن حجاب نیست آیا میتواند نشانگر این باشد که مبارزه فایده ای ندارد؟
۱۰_ اگر حجاب اختیاری شد (شرع مشخص کنندۀ محدودۀ پوشش نبود)، چیزی هست که محدودۀ مجاز پوشیدگی را کند؟
۱۱_ آیا اجبرای بودن حجاب دوام دارد؟
۱۲_ دوام داشتن یا نداشتنش اهمیت دارد یا ما فقط مامور به انجام وظیفه ایم؟
دربارۀ طلبه ماندن، هنر ،کار و دانشگاه
۸۲۲۰;ما که تعلق خاطری به این درسها نداریم۸۲۲۱;، ۸۲۲۰;ما که میرویم دانشگاه۸۲۲۱;، ۸۲۲۰;ما که هنر برایمان مهمتر شده۸۲۲۱; ۸۲۲۰;باید برویم سر کار۸۲۲۱;. اینها جملات صحیح و غلطی هستند که این در این چند روز به شکل عجیب و غریبی، فراوان میشنوم. مشکلم اینجاست که دوستان اینها را به عنوان استدلال برای جدایی ناگزیر طلاب از درسهای حوزه مطرح کردند و مدعی شدند که بسیاری از طلاب از حوزه جدا میشوند. برای شفاف شدن موضوع و اعلام نظرم لازم میدانم چند نکته را به این دوستان یادآوری کنم:
۱_ تعلق خاطر: لطفاً همه را با یک چوب نرانید . به عنوان یک حوزوی که به درسهای حوزه علاقه مند است اعلام میکنم شما همۀ حوزه را تشکیل نمیدهید. تعداد زیادی از طلاب هنوز به این فقهی که دلیلی بر پویایی اش نداریم علاقه مندند. این را اضافه کنید به طلابی که بعد از اتمام مقدمات وارد موسسات تخصصی حوزه میشوند. به نظرم این دو گروه در مجموع اکثریت محصلین را تشکیل میدهند. گذشته از این عدۀ زیادی از طلاب هم به تبلیغ روی میاورند که این نشان میدهد از طلبگی جدا نشده اند.
۲_ دانشگاه: به دانشگاه رفتن دلیل بر جدا شدن از حوزه نیست. یعنی همانطور که بسیاری از حوزویان با به دانشگاه رفتن کلاً دروس حوزه را کنار میگذارند، بسیاری هم کنار نمیگذارند. در واقع منافاتی وجود ندارد. هرچند چون فعلاً طلبگی یک مفهوم ظاهری و عرفی است و تعریفی جامع و مانع برایش وجود ندارد، بسیاری از حوزویان دانشگاهی طلبه شناخته نمیشوند.
۳_ هنر: این مساله نیاز به تقسیم دارد. به نظرم طلابی که در وادی هنر پرسه میزنند به چند دسته تقسیم میشوند. ۱_ کسانی که هنر برایشان تفریح یا فعالیتی جنبی ست. ۲_ کسانی که در هنر جدی اند و به دیدۀ تبلیغ به مساله نگاه میکنند. ۳_ کسانی که فقط جدی اند. با دستۀ اول کاری ندارم؛ چون اگر اهیتی داشته باشند به خاطر هنرشان نیست. گروه دوم هم، همناطور که مشخص است به هنر به دیدۀ منبر نگاه میکنند. اینها هنری اند چون حوزوی اند. احتمال جداییشان از حوزه همان قدر است که در بقیۀ طلاب هست. میماند آنها که جدی اند و نگاه تبلیغی به هنر ندارند. در ابتدا باید عرض کنم که بسیاری از این دوستان معتقدند: «تبلیغ هر تفکری با هنر به منزلۀ بریدن گوشت با چاقوی پلاستیکی است. هم چاقو از بین میرود هم گوشت.» اکثرآً معتقدند آن چه در اثر هنری حرف میزند، جهان بینی هنرمند است و اگر قرار باشد در مورد چیزی که در گوشت و پوستش رسوخ نکرده حرف بزند، اثری خلق میکند که یا بی اثر است یا زود گذر یا هر دو. از این تفصیلات که بگذریم بسیاری از این دوستان برای حفظ ماهیت معنوی خود و آثارشان حس میکنند باید در حوزه بمانند. اکثراً هم میمانند. هرچند به همان دلیلی که در بند قبل عرض کردم، با بلند شدن تار مویی ایشان را خارج از زی طلبگی میدانیم.
۴_کار: همه زن وبچه دارند؛ حوزوی و دانشگاهی هم ندارد. دانشگاهیانی که ادمۀ تحصیل میدهند چکار میکنند؟ به اضافۀ این که طلبهها کمک هزینۀ تحصیلی (شهریه) هم میگیرند که آنها نمیگیرند. بسیاری از طلبهها (چون مطمئن نیستم نمیگویم اکثر) هم درس میخوانند هم کار میکنند.
آدمها و کلاً
آدمها، جهان، زندگی، ایران، مردم. به جملاتی که با این کلمات شروع میشوند دقت کنید.
کلاً هر کس که دستی بر قلم دارد، در ادواری از زندگی اش فکر میکنند برای زیبا نوشتن باید کلی گویی کند. زمین و زمان را میدوزد تا بتواند برای لحظه ای خواننده را غافلگیر کند. جوری که دلش برای لحظه ای هری بریزد و بگوید «اِ !». انصافاً هم در بسیاری از مواقع جملات نابی خلق میشود. خود من هم از این کارها کرده ام و میکنم. گاهی برای این که جلمه ای قابل توجه بسازم یک حکم کلی میدهم مثلا میگویم: «آدمها کلاً به دو دستۀ مساوی تقسیم میشودند» بعدش هم یک تقسیم بندی مسخره میزنم تنگش که طنز کلام را بالا ببرد. ولی این را هم میدانم که این کلکها آخر و عاقبت ندارند. بالاخره روزی میرسد که مخاطب حوصله اش از این کلک قدیمیسر میرود و توجهی به نوشتۀ من نمیکند. بالاخره روزی مخاطب از خودش میپرسد نویسندۀ این متن مگر تمام جهان یا ایران یا مردم یا زندگی را دیده که این قدر راحت حکم میدهد؟ دنبال راههای برای جذابیت متن میگردم که ماندگاری داشته باشند. هر چند میدانم احتمالاً همۀ کلکها بالاخره روزی عمرشان سر میاید. کلاً نوشتن این دردسرها را هم دارد.
پیشنهاد میکنم امتحان کنید
به شکل احمقانه ای تصمیم گرفتم یک پنجم محدودۀ امتحانی را نخوانم. حتی نمونه سوالهای مربوط به آن محدوده را نگاه نکنم. در حالی که میدانستم با وضعیت موجود نیاز شدیدی به نمره و مخلفاتش دارم. نخواندم. میخواستم ببینم بعد از نه سال تفسیر خوانی میتوانم به اندازۀ چهل پنجاه صفحه به مرتکزاتم اعتماد کنم یا نه! رفتم سر جلسه. برگهها را تقسیم کردند. دو سوال تشریحی از محدودۀ مورد نظر آمده بود. بیخیال این دو سوال شدم و بقیه را جواب دادم. بعد برگشتم با خیال راحت نشستم به فکر کردن و گمانه زنی. یکی دربارۀ نقش ترکیبی کلمات در آیه بود و معنی آیه طبق هر ترکیب و دیگری در مورد علت تقدم بعضی از کلمات آیه نسبت به بقیه بود.
از جلسه که بیرون آمدم دوتا از طلبهها سرشان را کرده بودند توی کتاب که بفهمند چقدر درست نوشته اند. کاری که تقریباً هیچ وقت نمیکنم. رفتم کنارشان ایستادم. هر دو سوال را عین خود کتاب جواب داده بودم. لذتی از این ماجرا ناشی شد که به جرات میتوانم بگویم تا به حال از هیچ نمره ای حاصل نشده بود. توی خیابان لِی لِی رفتم و شلنگ تخته انداختم و آواز خواندم.