بایگانی برای‘یه تیکۀ به درد بخور’ دسته

انتخابات در رفسنجان، فوتبال جلوی دروازۀ حریف

یکشنبه, اسفند ۱۴م, ۱۳۹۰

در اینجا باید خاطره ای از شب آخر انتخابات تعریف کنم که باعث شد درک کنم چگونه سعه ی صدر یک رهبر میتواند باعث تنش زدایی و حفظ آرامش شود:

از صبح رای گیری خبرهایی رسیده بود که یکی از مسئولین منطقۀ راویز راه افتاده  دم در خانه‌ها و چهره به چهره تبلیغ یکی از کاندیداها را میکند. از دهستان بیاض هم خبر میرسید  که عده ای دارند رای میخرند. حاج آقا در قبال خبر اول به آقای رحیمی  (مسئول ستاد انتخاباتی حاج آقا) سپرد که با مسئولین مربوطه تماس بگیرد تا اگر ماجرا صحت دارد پیگیر شوند.
ولی خبر دوم را نمیدانستیم چه باید بکنیم. از طرفی قابل باور بود که عده ای خودجوش  دست به چنین کاری بزنند چون در طول هفتۀ آخر تبلیغات بعضی از کاندیداها شایعه کرده بودند که اگر سلطانمرادی رای بیاورد در تقسیمات کشوری و مساله ی بخش شدن یا شاید شهر شدن (دقیق نمیدانم) طرف روستای زادگاهش (لطف آباد) را میگیرد و سر باقی روستاها  (بیاض، ساقی، امامیه) بی کلاه میماند. از طرفی هم نمیدانستیم این خبر  صحت دارد یا نه. چون توی این یک هفته آنقدر شایعه بین ستادها رد و بدل شده بود که دیگر به هیچ خبر بی منبعی نمیشد تکیه کرد. از این گذشته مردم این روستاها حاج آقا را از کودکی میشناختند و کمی‌سخت بود قبول کنیم که این خبر واقعیت دارد. حاج آقا هم چیزی نگفت. پس فقط دعا کردیم که صحت نداشته باشد. هرچند اگر صحت هم داشت کاری نمیتوانستیم بکنیم. مثل تهمتهای مالی که در این یک هفته زده بودند. مثل بنرهایی که به شکل غیر قانونی (به غیر از آنها که جلوی ستادها آویزان میشد) در سطح روستاها نصب شده بود. مثل قلچماقهایی که با چوب و چاقو ریختند دم ستاد و فحش ناموس دادند. مثلی سیلیی که پسر حاج آقا (برادر کوچکم مهدی) از دست برادر یکی از کاندیداها خورد. مثل پوسترهایی که توی جیب بعضی از سوفورهای شهرداری بود و از این ریز تخلفات که از عوارض انتخابت است و تقربیاً در همه جای جهان عادی به نظر میرسد.
شب که شد متوجه شدم از یکی از اتاقهای ستاد صدای خنده میاید. تقریباً همه ی  مسئولین ستاد جمع شده بودند و داشتند به شوخی ِ آقای رحیمی‌میخندیدند. از صبح چند بار گفته بود اگر رأی آوردیم یک شتر میخریم و قربانی میکنیم. و حالا گفته بود اگر نیاوردیم حاج آقا را سوارش میکنیم و میفرستیمش خانه. حاج آقا هم جوابی داده بود که همه را از خنده کبود کرده بود. (از جواب حاج آقا بگذریم چون تا همین جای شوخی‌ها را هم شاید نباید میگفتم.)
ساعت نزدیکهای ده بود که خبر رسید یکی از صندوقهای سیار را (چون خیلی زود کارش تمام شده) باز کرده اند و شمارش تمام شده. دوم بودیم. این خبر بدی نبود. چون هنوز اول کار بود و ممکن بود رای برگردد. یکی از اعضای ستاد به حاج آقا گفت «شش سال پیش آقایی گفته بود من یک چرت زدم و قتی بیدار شدم رایها تغییر کرده بود. میگویم شما هم یک چرتی بزنید شاید فرجی شد» همه خندیدند ولی اضطراب نمیگذاشت خنده‌ها بلند باشد.
هر لحظه صندوق جدیدی شمارش میشد و خبرش میرسید. تا جایی که گاهی در یک لحظه موبایل چند نفر از اعضای ستاد زنگ میخورد و اخبار جدید میرسید. تا آن لحظه نفر اول یازده هزار رای داشت و ما هفت هزار ولی هنوز امید داشتیم. هنوز وقت بود. حتی وقتی پیامکی به نقل از فرمانداری پخش شد که آمار بیشتری را نشان میداد امیدمان را از دست ندادیم.  ولی وقتی خبر صندوقهای بیاض و ساقی رسید حاج آقا بلند شد و با چند نفر رفت توی یک اتاق دیگر. بعد برگشتند و حاج آقا گفت: « دوستان، دست همگی درد نکند. در این چند وقته خیلی زحمت کشیدید. من هم خوشحال نیستم که رای نیاورده ام ولی خدا را شکر میکنم که بار چنین مسئولیتی از دوشم برداشته شد» بعد هم به همه گفت که بروند و کسی در ستاد نماند. به من هم گفت متن تبریکی که از قبل آماده کرده بود را برای دکتر آذین تنظیم کنم تا بعد از تایید فرمانداری روی سایت شخصی حاج آقا (soltanmoradi.ir) بگذاریم. خودش هم ایستاد و دو رکعت نماز خواند.

_________________________
پینوشت: به پدرم افتخار میکنم.

ظلمات است بترس از خطر گمراهی!

سه شنبه, آذر ۱۵م, ۱۳۹۰

سوالم وقتی سرباز کرد که آخوند مسجدمان وسط روضه‏ی سقا (ع)، آنجا که سخن به حصر آب رسید داد زد: «مسلمین را از‌‌ همان ابتدا با تحریم اقتصادی زیر فشار می‌گذاشته‌اند.» از خنده‏ی وسط روضه که بگذریم تازه از گیجی ربط این گریز بی‌نمک به اصل ماجرا درنیامده بودم که ماجرا به حضرت عباس (ع) و آب بر روی آب ریختنشان رسید. داد گریه کنان بلند شده بود که سخنران حرف از هدفمند کردن یارانه‏‌ها زد و رگ گردنش باد کرد که ما اقتصاد نمی‌خواهیم به فکر فرهنگ باشید. از ظهر تاسوعا (دیروز) تا الان پیگیر کشف آن جمله هستم که بدان وسیله سخنران آب روی آب ریختن را به هدفمندی یارانه‌ها ربط داد. کار ساده‌ای نیست.
باید ازعان کرد که واعظان امروزی، چنان نوکر ایدئولوژی و جناح خود هستند و آنچنان این مساله چشمشان را پر کرده که هر نقل تاریخی یا هر اتفاق جهانی مؤید سخنان ایشان است به گونه‌ای که انگار هدف خداوند از خلق تاریخ (!) رو سفیدی این جماعت بوده. فرقی هم نمی‌کند که سخنران سخن در حمایت از چه گروهی براند. تاریخ با اوست. از مظلومیت علی (ع) بگیرید که گواه تاریخ بر مظلومیت حاکمان بوده و آزادگی حسین (ع) که مؤید آزادمردی مخالفان تا بازوی کبود فاطمه (س) که نشان از ضرورت دفاع از حاکم و فاشگویی زینب (س) و علی بن الحسین (ع) که دلیل بر وجوب جرات و ماجراجویی آگاهان.
کاش مجلس حسین (ع) فقط مجلس حسین (ع) بود. جایی که نقل تاریخ می‌‏شد بی‌هیچ کم و کاستی تا الگویی برای کشف حقیقت باشد. در طول سالهایی که پای ثابت روضه بودنم دست کمی‌از قیمه‏ی مجالس نداشته، حتی یک بار هم ندیده‌ام (یا حداقل هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید) مجلس امام حسین جایی برای بصیرت افزایی (به معنای واقعی کلمه) باشد. نشده خطیبی لحظه‌ای دست از جواب دادن بکشد و سعی در آشنا کردن مخاطب با روش کشف جواب کند. (کشف سوال پیش کش) فروکاهیدن اسلام، تشیع، علی و حسین در چند جواب از پیش آماده، همّی قوی‌تر از ماجرایی اتفاقی می‌خواهد. واعظان همیشه راه را برای شیعیان روشن کرده‌اند ولی هیچ وقت به این مخاطبین این قدر اعتماد نداشته‌اند که فانوس به دست خودشان بدهند. گمان نمی‌کنم این روش حسین آموزی به طور طبیعی نتیجه‌ای جز تبدیل شدن حسین به متنی برای نقل قرائات و خوانش‏های گروهی داشته.

به عنوان یک ایرانی به جهانیان

پنجشنبه, خرداد ۱۲م, ۱۳۹۰

با سخنرانیهای امیدافزا، شعارهای شورآفرین یا دروغهای پیشدستانه، وقت تلف نکنید.
بهترین راه توجیه اشتباهات، تکرار پیاپی آنهاست.