بایگانی برای‘یه تیکه ی لجن درمال’ دسته

چطور حال «من» را میفهمید؟

شنبه, اردیبهشت ۲م, ۱۳۹۱
چطور حال «من» را میفهمید؟

۱.     هر وقت دلم می‌گیرد مثل هر نویسندۀ تازه کار دست به نوشتنم خوب می‌شود. یعنی دلم می‌خواهد بروم پای کامپیوترم بنشینم و از این بنویسم که دلم گرفته و حال هیچ کاری را ندارم. ولی دو مشکل اساسی دارم که نمی‌گذارد بنویسم. اولین مساله این است که نمی‌دانم «دلم گرفته» یعنی چه؟ البته می‌توانم حس کنم دلم گرفته و می‌توانم به شما بگویم دلم گرفته ولی دقیقاً نمی‌دانم «دلم گرفته» یعنی چه. اینکه من الان حس بدی دارم از واضحات است ولی خب چطور باید نشان بدهم که حالم بد است؟ چه کلماتی در بردارندۀ معنای این حالتند؟ وقتی کلمه‌ای ندارم که با آن حرف بزنم چطور می‌توانم دربارۀ چیزی حرف بزنم؟
دومین مشکل این است که نمی‌توانم بگویم حالم چرا بد است. من فقط می‌دانم دلم گرفته. ولی نمی‌دانم چرا دلم گرفته. احتمالاتی قوی وجود دارد که قابل بررسی‌اند؛ ولی بدبختانه معمولاً وقتی دلم باز می‌شود که یکی از مشکلات مسخره‌ام حل شود. این در شرایطی است که اصلا خودم باورم نمی‌شود به خاطر این مسالۀ پیش پا افتاده حالم گرفته باشد.

۲.     امروز رفتم کتابخانه. کتاب جدیدی در بارهٔ «اسپینوزا» برداشتم و شروع کردم به خواندن. ولی خبری از فلسفۀ ذهن نبود. این چهارمین کتاب است که در این باره می‌خوانم و فقط توانسته‌ام یک صفحه در باب ذهن پیدا کنم. چرا من نمی‌فهمم کجای حرفهای اسپینوزا درباب فلسفۀ ذهن است؟ چطور آخر هفته بروم و به استاد بگویم: «فقط یک صفحه پیدا کردم که اسپینوزا از نفس و ذهن حرف زده است؟»

۳.     کُتم را گم کرده‌ام. کارتهای عابر بانکم هم توی جیبشند. نمی‌دانم توی کتابخانه جا گذاشته‌ام یا سر راه در میوه فروشی یا جایی توی خانه پنهان شده است. خیلی وقت است تصمیم گرفته‌ام به این وضعیت عادت کنم. من تا آخر عمر محکوم به حواس پرتی‏‏ ام. ولی چرا من همه چیزم را گم می‌کنم؟

۴.     با «مریم گلی» زود خداحافظی کردم. خسته نبودم. کلافه بودم. دلم نمی‌خواست با کسی دربارۀ چیزی حرف بزنم. دلم می‌خواست بروم بخوابم. یا شاید فقط دراز بکشم. وقتی بیرون می‌آدم چند باری ایستادم، برگشتم و نگاهش کردم. خدا کند نفهمد حالم خوب نبوده. حالش بد می‌شود. می‌دانم. ولی کاش گفته بودم چه‌ام است. الان مطمئناً دارد با خودش فکر می‌کند: «نکند من کاری کرده‌ام؟»

۵.     ذهن وجود دارد؟ اگر وجود دارد چرا چیزی از خودش نمی‌داند؟ صاحب ذهن چه حکومتی بر ذهن خود دارد؟ اگر وجود ندارد پس چرا صاحبش را آزار می‌دهد؟ آن چیزی که ذهن درک می‌کند‌‌ همان است که در خارج وجود دارد؟

 

برسد به دست آقای لاریجانی

شنبه, مرداد ۱۵م, ۱۳۹۰

آقای لاریجانی!
در  جلسهٔ چند روز پیش مجلس برای رای اعتماد به چهار وزیر پیشنهادی دولت، آقای مطهری (نماینده مردم تهران) در مخالفت با وزیر پیشنهادی سخن از احساس خطری راند که فکر میکرد جدی ست. مساله ای که میتواند بررسی شود که آیا به جا ست یا نا به‏ جا. در کمال احترام و با رعایت جوانب احتیاط بیان کرد که حس میکند نیروهای نظامی‌نباید  وارد سیاست و اقتصاد شوند و گفت که این روند نه به نفع سپاه پاسداران است نه به نفع کشور. و شما از همان بالا گفتید: به این خاطر صحبت میکنم که :«حقی از آقای قاسمی‌ضایع شد و دیگر اینکه مطالبی درباره سپاه گفته شد که صحیح نیست»!
آقای مطهری در ابتدای سخناش توضیح داد که شخص آقای قاسمی‌بسیار محترم است و در مناقب ایشان لحظاتی نورافشانی کرد و توضیح داد که اصلا این صحبت در مورد شخصیت ایشان نیست. بعد در مورد سابقهٔ حضور نیروهای اطلاعاتی در دورهٔ سازندگی و نتایجش صحبت کرد، قسمتی از نصایح امام (ره) را دربارهٔ عدم حضور نیروهای نظامی‌در احزاب سیاسی خواند، به تعریف و تمجید دوباره از سوابق اجرایی ایشان در چند پروژه نفتی پرداخت، مطلبی دربارهٔ اتفاقات عملیات سواپ یادآوری کرد و با ابراز مخالفت با وزارت ایشان و تاکید بر این که این مساله در مورد شخصیت ایشان نیست به سخنانش پایان داد.
این صحبتها به نفع سپاه و آقای قاسمی‌بود یا به ضررشان؟ کجای این مطالب حقی از آقای قاسمی‌و سپاه ضایع کرد. حال شما چه گفتید؟ دربارهٔ شخصیت اجرایی آقای قاسم و این که ایشان را چقدر میشناسید صحبت کردید و بعد  در مورد نیت سپاه _طبق نظر شخص خودتان_‌ فرمودید که نمیخواهد قدرت سیاسی مملکت را در دست بگیرد و حرفی از از تحریم علیه سپاهیان زدید.  به نظر میرسد نه صحبت آقای مطهری حقی از کسی ضایع کرد نه صحبتهای شما حقی به کسی برگرداند!
آقای لاریجانی شمایی که تا به حال احساس مسئولیت نکرده بودید و در این مسایل داخل نمیشدید چه شد که برای دفاع از سپاه از وقت یک نماینده دیگر استفاده کردید و سنگ سپاه را به سینه زدید؟! صحبتهای شما چه تاثیری داشت؟ جز این که فضای باز تحلیل مسایل و تصمیم گیری آگاهانه را از بین برد؟ نتیجه اش هم آن شد که نماینده مخالف  هم از در موافقت در آمد!
آقای لاریجانی! شما نمایندهٔ مردم قم در مجلس شورای اسلامی‌هستید. شما نسبت به مردم ایران مسئولیت دارید؛ نه سپاه پاسدان جمهوری اسلامی‌ایران. اگر نمایندهٔ دیگر مردم جایی احساس خطر کرد لزومی‌ندارد شما با لحن عتاب آلود چنان جوابی به او بدهید که فضای بحث آزاد بسته شود. خیالتان راحت باشد. سپاه به اندازهٔ کافی حامی‌دارد. شما به فکر مردم باشید.
آن رای نمادین که دیگر شاهکار بود. نماینده وظیفه اش رای نمادین دادن برای دفاع از سپاه یا تودهنی زدن به دشمنان نیست! وظیفه اش بررسی آگاهانهٔ مسایل و تصمیم گیری صحیح برای کشور و مردمش است! پیشنهاد میکنم به صورت نمادین از ریاست مجلس کنار بروید تا رییسی آگاهتر به لوازم ریاست مجلس، بر این کرسی مقدس تکیه زند.

لینک مرتبط: اعتراض  احمد توکلی

آشی که تلویزیون به خوردمان میدهد

دوشنبه, تیر ۲۰م, ۱۳۹۰

مگر مجبوریم برای ترویج مسایل شرعی در جامعه تلاش کنیم؟ تلاش ما چه فایده ای دارد وقتی قدرتمندترین مسئول ماجرا خواب است؟
تلویزیون دارد کار را خراب میکند. همیشه کار را خراب میکند. یک جورهایی خارج از نقشه بازی میکند. ذره ذره دارد با اعتقادات کسانی بازی میکند که خودش ادعا دارد طرفشان است. ما هم نم نم پا پس میکشیم و کسی نیست بگوید: «خب مرد مومن چرا تکلیف ما را مشخص نمیکنی؟» صدا و سیما وقت شعار دادن و رزومه پر کردن که میشود یک دوربین میدهد دست دو سه نفر که بروید توی پارک درمورد فلان مساله (مثلاً حجاب) برنامه بسازید _ طبیعتاً هم همۀ کسانی هم که تصویرشان پخش میشود از دم موافق مسالۀ حجاب هستند _ ولی پای کار تاثیرگذار که میاید کُمیتش لنگ میزند.
چرا در تلویزیون به متشرعین احترام گذاشته نمیشود؟ واقعاً دخترهای پایین شهری یا پایین دست جامعه چادریند ولی بالاشهریها و تحصیل کرده‌ها نه؟ واقعاً در طول عمر شریف این سازمان کسی نفهمیده فضای داستان است که نوع زندگی را برای مخاطب تعریف میکند نه شعارهای دیالوگ نما؟  کسی از خودش نپرسیده چرا عکس عروسی زنانی که به عنوان تیپ مسلمان ایرانی در سریالهای تلویزیون مطرح میشوند، توی‌هال خانه شان آویزان است؟ واقعاً زن مسلمانی که موقع خواب هم محجبه است(!) همه جا اینقدر آرایش و پیرایش دارد؟ این مسایل شرعی برای هیچ کدام از این شخصیتهای مسلمان اهمیت ندارد؟ این چه تعریفی از مسلمان بودن است که مسئولان سازمان به خورد ملتشان میدهند؟ اگر این مسایل (مثل بسیاری) برایشان خنده دار است باید ما را هم خبر کنند که وقت و انرژیمان را خرج مبارزه ای که نتیجه اش از همین الان مشخص است نکنیم.
بعد هم باید بنشینیم این طرف و آن طرف توجیه کنیم که مسئول مربوطه خودش هم از این وضعیت راضی نیست. یا بگوییم که بسیاری از این برنامه‌ها را تهیه کنندگانی بیرون از سازمان میسازند. این‌ها چه دردی دوا میکند وقتی فردا دختر من دوست نداشته باشد با حجاب، خودش را در طیف اُمُّلان جامعه ببیند. چه فرقی میکند وقتی که مسلمان بودن، برای پسر من ناقص تعریف شده باشد؟

گذار سنتی از سنت

سه شنبه, خرداد ۲۴م, ۱۳۹۰
تجمع اعتراضی طلاب

برای سر در آوردن از ماجرا رفته بودیم فیضیه.  پنجشنبه جمعی از طلاب در اعتراض به تغییر معاون آموزشی حوزه _حجة الاسلام عباسی_ در دارالشفای فیضیه جمع شده بودند. روحانی اول سخنان آتشینی راند و پایین آمد. روحانی دیگری میکروفن را گرفت و در اعتراض به روحانی اول گفت که اینها همه اش کلیاتی بود که همیشه گفته میشود و دردی از طلبه دوا نمیکند. مشکل اصلی ما جای دیگریست.
یکی از دوستان سابق را دیدم که دست به سینه، جایگاه  را نگاه میکرد. جلو رفتم و پرسیدم «میدانی قضیه چیست؟» گفت: «خب این مجمع اساتید میخواهد مرکزیت فیضیه از بین نرود.» بعد یکی از اساتید دورۀ مقدمات را دیدم که  آن طرف جمعیت ایستاده بود. دویدم که قبل از رفتنش برسم. پریدم جلوش و سلام کردم. البته از حالت جوابش حدس زدم که نشناخته. پرسیدم: «میدانید ماجرا چیست؟» گفت «نه، در جریان نیستم.» هرچند با توجه به شناختم از ایشان بعید به نظر میرسید، تشکر کردم و برگشتم. از یکی دو نفر دیگر هم پرسیدم ولی کسی  دقیق نمیدانست.
خودم خبرهایی داشتم. از پارسال زمزمه‌های نارضایتی اساتید و مراجع از طرح جدید استاد محوری _که آقای عباسی پیگیرش بود_ به گوشم رسیده بود. مشکل اینجاست که من پای صحبتهای یکی از همین اساتید نشسته بودم. بیست دقیقه ای در مورد این صحبت کرد که  پویایی حوزه چقدر به روش سنتی و چرا به روش سنتی بستگی دارد. حرفهای مستدل ولی قابل نقدی بود. امّا این دوستان معترض از ابتدا تا انتها فقط به سه نکته اشاره کردند: «۱_ مراجع نباید جلوی تغییر حوزه را بگیرند ۲_ دلیل مخالفت مراجع و مجمع اساتید، از بین رفتن مرکزیت فیضیه است ۳_ نشانه‌هایی بر نفوذ جریان فتنه در این امور پیدا شده.» بعد هم خواستند که آقای عباسی برگردند و توماری امضا کردند. فکر میکنم عادت کرده ایم که با تفاسیر مالا یرضا صاحبه مسایل را مطرح کنیم و جوابهای راحت بدهیم. فکر نمیکنم تغییر بدون بررسیِ جوانب، دوام و فایده داشته باشد. این اصل ثابت است که هر تغییری لزوماً کمکی به پیشرفت نمیکند. چگونه میتوانیم از حرکتی دفاع کنیم که داعیه دار تغییر است بدون این که صورت مساله را شفاف کند و راه حل خودش را بیان کند؟
داشتیم کم کم متفرق میشدیم که یکی جلوی جایگاه داد زد: «روحانی بیدار است، از فتنه گر بیزار است.» و روحانی معترض ساکت شد.

مرغ باغ ملکوتم؟

شنبه, خرداد ۱۴م, ۱۳۹۰

گفتم : «آبمیوه!»
مردجوان به یخچال اشاره کرد و گفت: «بردار» و به جوانی که کنار دستش بود رو کرد و گفت «تو فکر میکنی چرا برای پسرت کامپیوتر خریدی؟ فکر میکنی چون یه آدم رشد یافته ای؟ فکر میکنی برای چی پدرت برات نخرید؟ چون اون رشد نکرده بود؟»
با عجله یک نکتار پرتقال برداشتم. گفت: «پدر و مادر تو فکر میکردن همین که خیار و گوجه میارن تو خونه بسه. بیشتر از این نمیدونستن. تو هم بیشتر از کامپیوتر نمیدونی. حتماً بچه‌هات بعد از چندسال بهت میگن تو هم واسه ما کاری نکردی! جبران خلیل جبران خونده ی؟» زل زده بودم به شان. مردِ دیگر همان طور، ساکت نگاهش میکرد.«کتاب نویسه. میگه ما میتونیم برای بچه‌هامون خونه درست کنیم ولی نمیتونیم افکارمون رو بهشون بدیم.» آبمیوه ام را آهسته تر خوردم تا دیرتر تمام شود. «میگه ما باید شبیه اونا بشیم. چون زمان به عقب برنمیگرده.» صدای فِرت آمیوه در آمد. پولش را دادمم و از سوپر مارکت بیرون آمدم.
به رانندۀ تاکسی ای فکر کردم که چند دقیقه پیش از این سوار بودم. دربارۀ چه حرف میزدیم؟ دربارۀ گرانی بنزین؟ با راننده‌های قبل چه میگفتم؟ نان، آب، حکومت، سیب زمینی. آخرین باری که توی صف نانوایی با غریبه ای هم کلام شدم و از چیزی غیر از سیاست و اقتصاد _ در حد کوچه و بازار _ حرف زدم کی بود؟ به پسرکی هم سن و سال، دربارۀ لذت کویرنوردی حرف میزدم. گفت: «تو کار عرفان مرفانی؟» خندیدم گفتم: «نه! تلوزیون کم نگاه میکنم.» این دم دستی ترین جوابی بود که میتوانستم بدهم. برای این که بحث کوتاه شود. چند روز پیش رفته بودم سر مزار شوهر عمۀ تازه گذشته ام . آخر مراسم که چشمهای پسر عمه ام خشکید، دستم را گرفت برد گوشه ای و چند دقیقه در باب معاون رییس جمهور حرف زدیم. نمیدانم چه شده که مردم من وقت ندارند سرشان را از گونی سیب زمینی و جعبۀ اخبار بیرون بکشند، برای چند روز هم که شده به چیزی فرای اینها فکر کنند. چرا باید نقل قول دست و پا شکستۀ یک فروشنده از یک کتاب، برایم این قدر عجیب و هیجان انگیز باشد؟
مطمئنم از این به بعد، هر بار که از آن حوالی میگذرم  راهم را کج میکنم، و یک «آبمیوه» میگیرم و سعی میکنم آرام بنوشم.