بایگانی برای‘یه تیکۀ کوچیک’ دسته

مسئولیت کارهای من پای این خانواده است

پنجشنبه, بهمن ۲۷م, ۱۳۹۰

توی کله‌ام اتاقی است که یک مبل دارد، یک کاناپه یک پنجرۀ نورگیر، یک میز چوبی و صندلی لهستانی کنارش که به شکل غریبی نوری بهش نمی‌رسد و یک آباژور کوچک روش گذاشته‌ایم.
آقایی هست که همیشه روی مبل که پشتی‌اش خیلی بلند است نشسته. سابقۀ روی این صندلی نشستنش برمیگردد به سال‌ها قبل. آن وقت‌ها که بچه‌تر بودم فیلمی‌دیدم دربارۀ یک کشیش پیر که روی همچین صندلی می‌نشست. البته نباید این آقا خیلی هم از من بزرگ‌تر باشد. معمولاً یکی دو سالی بزرگ‌تر است. کم پیش می‌اید فاصلۀ سنی‌اش بامن کمتر یا بیشتر بشود. آن قسمتی از شخصیتش که اهمیت دارد لب‌هایش است. مطمئناً نمی‌شود حالت لب‌هایش را از شخصیتش جدا کرد. تقریبا بعد از هر کاری که می‌کنم این آقا لب بر می‌گرداند، پیپش را_ که همیشۀ خدا توتون دارد_ روشن می‌کند، سری تکان می‌دهد، از روی مبلش بلند می‌شود و از پنجره به بیرون خیره می‌شود. فکر می‌کنم کر باشد؛ چون هرچه می‌خواهم برایش توضیح بدهم چرا این را گفتم یا چرا مثلا این کار مزخرف را کردم توجهی نمی‌کند و به بیرون خیره می‌ماند. خیلی دلم می‌خواهد ببینم به چی نگاه می‌کند. این آقا حتی وقتی به خواب‌هایم می‌آید هم حرفی نمی‌زند.
پسرکی همیشه توی اتاق ورجه وورجه می‌کند که فعال‌ترین فرد خانواده است. باید حدود چهارده یا پانزده سالش باشد. هیچ وقت رشد نمی‌کند. از وقتی یادم می‌آید سنش همین بوده و همین هست. در ابتدایی و راهنمایی که کتک خورم ملس بود، او بود که همه را می‌زد و داغان می‌کرد. حتی وقتی بیست سالم شده بود و به جای دعوا سعی می‌کردم با خوشمزگی حال بقیه را بگیرم باز هم همین پسرک الگویم بود. همهٔ شوخی‌هایم را از این پسرک می‌دزدم. خیلی پسر جالبی است. به دمپایی می‌گوید سوسک کش، به در را ببند می‌گوید در رو بسته بندی کن و از این جور تیکه‌های بانمک. هر از چند گاهی هم جوک‌های بامزه‌ای از کارهای دوستانش درست می‌کند. یک بار که یکی از دوستانش موقع دویدن زمین خورده بود و دستش شکسته بود آن چنان ماجرا را بانمک تعریف می‌کرد که از خنده روده بر شده بودیم. حتی آن مرد اخمو هم لحظه‌ای لبخند زد.
برادر بزرگ‌تر این پسرک هم همیشه بیست سالش بوده و هست. البته هیچ وقت نمی‌خندد. همیشه دارد تلاش می‌کند که بهترین باشد. البته بسته به جَو، نوع تلاشش عوض می‌شود. موقع جام جهانی فوتبال، عصر‌ها با لباس فوتبالی و بدنی که بوی عرق می‌دهد، خسته و کوفته از دویدنِ بی‌امان وارد اتاق می‌شود و روی کناپه لم می‌دهد. موقع المپیک، تکواندو کار یا وزنه بردار می‌شود و فقط کافی است یک شاهکار سینمایی ببند تا بنشیند پشت کامپیوترش که داستان کوتاه یا سناریوی تاریخ سازش را بنویسد. وقتی در یک بحث سیاسی شرکت می‌کنم اوست که به جای من حرف می‌زند. اغلب هم باعث خجالتم می‌شود. اخیراً دارم فلسفه یادش می‌دهم تا کمتر آبروریزی کند. آقای بدعنق هر وقت به این پسرک نگاه می‌کند اول چند لحظه خیره می‌ماند و بعدش است که سر تکان می‌دهد.
یک شخصیت بی‌جنس هم داریم. جنسیت و سن مشخصی ندارد. یا حداقل کسی نمی‌داند. چون همیشه_ به کلیشه‌ای‌ترین شکل ممکن_ نشسته روی یک صندلی لهستای و _طوری که موهای بلند و ژولیده‌اش ریخته باشد روی صورتش _ دستش را ستون پیشانیش کرده روی یک میز چوبی و دارد سیگار می‌کشد. هیچ وقت سیگارش تمام نمی‌شود. گاهی یک هو گریه می‌کند یا یک هو می‌خندد. گاهی هم شعر می‌گوید یا آواز می‌خواند. پسرک شیطان همیشه سر به سرش می‌گذارد. آقای بدعنق و پسرک جوگیر هم اصلا هیچ وقت نگاهش نمی‌کنند. انگار اصلا وجود ندارد. حال همه‌مان یک جوری از این شاعر مسلک احمق به هم می‌خورد. هرچند گاهی شعرهایی می‌گوید که در لحظه خوب به نظر می‌رسند، اما همین که چند روزی از صدورشان می‌گذرد به نظرم کودکانه و پیش پا افتاده می‌رسند.
خانوادۀ خوبی هستیم. با هم می‌سازیم البته گاهی هم دعوامان می‌شود. ولی خب چه می‌شود کرد. ما همدیگر را انتخاب نکرده‌ایم. از وقتی چشم باز کرده‌ام دور همیم. مسئولیت کارهای من پای این خانواده است.

حجاب، رضاخان و جمهوری اسلامی

یکشنبه, تیر ۵م, ۱۳۹۰

&#۸۲۲۰;زنان امروز به همان دلیل حجاب را پس میزنند که در زمان رضا شاه کشف حجاب را پس زدند!&#۸۲۲۱;
جملاتی با این مضمون را زیاد میتوان شنید. حداقل بعد از اجرایی شدن طرح امنیت اجتماعی. برای تحلیل این جمله بررسی جواب چند سوال برایم ضروری است:
۱_ زن امروز با زن دیروز فرق دارد؟
۲_ زنان امروز حجاب را پس زده اند؟
۳_ اجبار تنها دلیل تضعیف مسالۀ حجاب است؟
۴_ حجاب هم از آن مسایلی است که اکثریت بتواند بر اقلیت اجبار کند؟ (حتی اگر به آنها ثابت نکرده باشد که این کار شما برای اکثریت مضر است یا این که راهی نیست جز این که یا همه بی حجاب باشند یا همه با حجاب؟)
۵_ دلیلی بر این مدعا وجود دارد که اگر اجبار نبود بدحجابی کمتر میشد؟
۶_ اگر روزی به این نتیجه برسیم که اجبار باعث ترویج بدحجابی است، از نظر شرع امکان رفع اجبار هست؟
۷_ اگر اجبار باعث ترویج بدحجابی باشد و شرع اجازۀ رفع اجبار را ندهد آیا توان فدا کردن شرع برای رسیدن به هدف را داریم؟
۸_ اگر علت رواج بدحجابی اجباری بودن آن نیست پس از کجا میتواند باشد؟
۹_ اگر مشکل  رواج بدحجابی از اجباری بودن حجاب نیست آیا میتواند نشانگر این باشد که مبارزه فایده ای ندارد؟
۱۰_ اگر حجاب اختیاری شد (شرع مشخص کنندۀ محدودۀ پوشش نبود)، چیزی هست که محدودۀ مجاز پوشیدگی را کند؟
۱۱_ آیا اجبرای بودن حجاب دوام دارد؟
۱۲_ دوام داشتن یا نداشتنش اهمیت دارد یا ما فقط مامور به انجام وظیفه ایم؟

دربارۀ طلبه ماندن، هنر ،کار و دانشگاه

پنجشنبه, تیر ۲م, ۱۳۹۰

&#۸۲۲۰;ما که تعلق خاطری به این درسها نداریم&#۸۲۲۱;، &#۸۲۲۰;ما که میرویم دانشگاه&#۸۲۲۱;، &#۸۲۲۰;ما که هنر برایمان مهمتر شده&#۸۲۲۱; &#۸۲۲۰;باید برویم سر کار&#۸۲۲۱;. اینها جملات صحیح و غلطی هستند که این در این چند روز به شکل عجیب و غریبی، فراوان میشنوم.  مشکلم اینجاست که دوستان اینها را به عنوان استدلال برای جدایی ناگزیر طلاب از درسهای حوزه مطرح کردند و  مدعی شدند که بسیاری از طلاب از حوزه جدا میشوند. برای شفاف شدن موضوع و اعلام نظرم لازم میدانم چند نکته را به این دوستان یادآوری کنم:

۱_ تعلق خاطر: لطفاً همه را با یک چوب نرانید . به عنوان  یک حوزوی که به درسهای حوزه علاقه مند است اعلام میکنم شما همۀ حوزه را تشکیل نمیدهید. تعداد زیادی از طلاب هنوز به این فقهی که دلیلی بر پویایی اش نداریم علاقه مندند. این را اضافه کنید به طلابی که بعد از اتمام مقدمات وارد موسسات تخصصی حوزه میشوند. به نظرم این دو گروه در مجموع اکثریت محصلین را تشکیل میدهند. گذشته از این عدۀ زیادی از طلاب هم به تبلیغ روی میاورند که این نشان میدهد از طلبگی جدا نشده اند.
۲_ دانشگاه: به دانشگاه رفتن دلیل بر جدا شدن از حوزه نیست. یعنی همانطور که بسیاری از حوزویان با به دانشگاه رفتن کلاً دروس حوزه را کنار میگذارند، بسیاری هم کنار نمیگذارند. در واقع منافاتی وجود ندارد. هرچند چون فعلاً طلبگی یک مفهوم ظاهری و عرفی است و تعریفی جامع و مانع برایش وجود ندارد، بسیاری از حوزویان دانشگاهی طلبه شناخته نمیشوند.
۳_ هنر: این مساله نیاز به تقسیم دارد. به نظرم طلابی که در وادی هنر پرسه میزنند به چند دسته تقسیم میشوند. ۱_ کسانی که هنر برایشان تفریح یا فعالیتی جنبی ست. ۲_ کسانی که در هنر جدی اند و به دیدۀ تبلیغ به مساله نگاه میکنند. ۳_ کسانی که فقط جدی اند. با دستۀ اول کاری ندارم؛ چون اگر اهیتی داشته باشند به خاطر هنرشان نیست. گروه دوم هم، همناطور که مشخص است به هنر به دیدۀ منبر نگاه میکنند. اینها هنری اند چون حوزوی اند.  احتمال جداییشان از حوزه همان قدر است که در بقیۀ طلاب هست. میماند آنها که جدی اند و نگاه تبلیغی به هنر ندارند. در ابتدا باید عرض کنم که بسیاری از این دوستان معتقدند: «تبلیغ هر تفکری با هنر به منزلۀ بریدن گوشت با چاقوی پلاستیکی است. هم چاقو از بین میرود هم گوشت.» اکثرآً معتقدند آن چه در اثر هنری حرف میزند، جهان بینی هنرمند است و اگر قرار باشد در مورد چیزی که در گوشت و پوستش رسوخ نکرده حرف بزند، اثری خلق میکند که یا بی اثر است یا زود گذر یا هر دو. از این تفصیلات که بگذریم بسیاری از این دوستان برای حفظ ماهیت معنوی خود و آثارشان حس میکنند باید در حوزه بمانند. اکثراً هم میمانند. هرچند به همان دلیلی که در بند قبل عرض کردم، با بلند شدن تار مویی ایشان را خارج از زی طلبگی میدانیم.
۴_کار: همه زن وبچه دارند؛ حوزوی و دانشگاهی هم ندارد. دانشگاهیانی که ادمۀ تحصیل میدهند چکار میکنند؟ به اضافۀ این که طلبه‌ها کمک هزینۀ تحصیلی (شهریه) هم میگیرند که آنها نمیگیرند. بسیاری از طلبه‌ها (چون مطمئن نیستم نمیگویم اکثر) هم درس میخوانند هم کار میکنند.

 

آدمها و کلاً

سه شنبه, خرداد ۳۱م, ۱۳۹۰

آدمها، جهان، زندگی، ایران، مردم. به جملاتی که با این کلمات شروع میشوند دقت کنید.
کلاً هر کس که دستی بر قلم دارد، در ادواری از زندگی اش فکر میکنند برای زیبا نوشتن باید کلی گویی کند. زمین و  زمان را میدوزد تا بتواند برای لحظه ای خواننده را غافلگیر کند. جوری که دلش برای لحظه ای هری بریزد و بگوید «اِ !». انصافاً هم در بسیاری از مواقع جملات نابی خلق میشود. خود من هم از این کارها کرده ام و میکنم. گاهی برای این که جلمه ای قابل توجه بسازم یک حکم کلی میدهم مثلا میگویم: «آدمها کلاً به دو دستۀ مساوی تقسیم میشودند» بعدش هم یک تقسیم بندی  مسخره میزنم تنگش که طنز کلام را بالا ببرد. ولی این را هم میدانم که این کلکها آخر و عاقبت ندارند. بالاخره روزی میرسد که مخاطب حوصله اش از این کلک قدیمی‌سر میرود و توجهی به نوشتۀ من نمیکند. بالاخره روزی مخاطب از خودش میپرسد نویسندۀ این متن مگر تمام جهان یا ایران یا مردم یا زندگی را دیده که این قدر راحت حکم میدهد؟ دنبال راههای برای جذابیت متن میگردم که ماندگاری داشته باشند. هر چند میدانم احتمالاً همۀ کلکها بالاخره روزی عمرشان سر میاید. کلاً نوشتن این دردسرها را هم دارد.

اعتراض حوزوی و تردید

یکشنبه, خرداد ۲۹م, ۱۳۹۰

نمیدانستم باید بنشینم یا بایستم. هنوز هم نمیدانم کار درستی کردم یا نه. چند روز پیش، قبل از امتحان رجال، طلبه ای ملبّس بلند شد و با صدای بلند گفت: «با اجازۀ مسئولین برگزاری امتحان، تا برگه‌ها پخش بشه یک مطلبی هست که باید بگم. توی مسالۀ شهریه و اون وضع عصف بارش طلبه‌ها شرم میکنن و چیزی نمیگن. توی این مسالۀ طرح استاد محوری هم صدای طلاب به جایی نرسید. ولی دوستان&#۸۲۳۰;» مسئول جلسه گفت: «آقا اگه حرفی دارین بذارین بعد از امتحان.» طلبه ادامه داد: «ولی توی این چند روزه یه اتفاق دیگه هم افتاده که نمیشه به راحتی ازش گذشت.» مسئول جلسه صحبتش را تکرار کرد. طلبه ادامه داد: « آقایون! دارند از شرم و حیای طلاب سوء استفاده میکنن. چرا باید توی این روزای مقدس ما..» مسئول امتحان گفت: «آقا اگه نشینید مجبور میشیم باهاتون برخورد کنیم.» طلبه ای دیگر چهار انگشتش را به طرف مسئول جلسه گرفت و داد زد: «هیچ کار نمیتونید بکنید!» این را که میگفت رگ گردنش باد کرده بود. طلبه ای دیگر بلند شد و ایستاد: «آقایون! دانشگاه جامع علمی‌کاربردی امتحاناش رو به خاطر اعتکاف عقب انداخته! چرا مای حوزوی الان باید بشینیم امتحان بدیم و نتونیم بریم اعتکاف؟!» چند طلبۀ دیگر بلند شدند و چیزهایی گفتند که درست نمی‌فهمیدم. مسئول جلسه گفت: « آقایون لطفاً نظم جلسه رو حفظ کنید!» طلبۀ اول گفت: «هر کدوم از طلاب که فکر میکنن من باید حرف بزنم بلند شن.» تقریباً نصف طلاب بلند شدند. مانده بودم بلند شوم یا نه! از طرفی کمک به این گونه اعتراضات میتواند به تغییر فضای سنتی حوزه کمک کند و از طرفی نمیدانستم با این بلند شدن بر چه حرکتی صحّه گذاشته ام. شاید واقعاً حق با مسئولین حوزه بوده! شاید این نوع از اعتراض قرار نیست کمکی بکند و فقط فضا را متشنج مکیند. چند دهم ثانیه هم به آنارشیزم فکر کردم ولی تا بیایم تصمیم را بگیرم  چند نفر از ناظرین امتحان بلند شدند و رفتند سمت طلبۀ اول و نشاندندش. بقیه هم نشستند. مسئول جلسه هم که دید فضا آرام شده گفت که برای این سالن امتحان روزی باید یک و نیم ملیون تومان اجاره بدهند و نمیتوانند بودجۀ بیت المال را هدر بدهند. نشسته بودم. هنوز نمیدانم کار درستی کردم یا نه!

غیر طبیعی

سه شنبه, خرداد ۱۰م, ۱۳۹۰

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار باید دید
به نظرم  این غزل حافظ ، نمونه ای از «به دام تشبیه و کنایه افتادنِ معنا» است. ولی قسمت روشن شعر  این است که  «معشوق شاعر فرازمینی است». این موضوع شگرف را از این مصراع  کشف کردم: «بهای وصل تو گر جان بود خریدارم.» هر جور که فکر میکنم به بهای جان نمی‌شود به معشوق زمینی رسید.
امروز رفته بودم خرید. توی یکی از مغازه‌ها عکسی از رهبر به دیوار زده بودند؛ کنار کاغذی که رویش نوشته بود «ورود افراد متفرقه&#۸۲۳۰;». پایین کادر عکس نوشته بود «بهای وصل تو گر جان بود خریدارم»! از خودم پرسیدم چه جور آدمی‌میتواند همچین شعری را با این عکس چاپ کند؟ از آن عکسهای متحد الشکلی بود که _ احتمالاً اصناف _ موقع سفر رهبر به قم، بین مغازه دارها پخش میکردند. به شکل چندش آوری هر آدم معلوم الحالی، یکی از این عکسها توی مغازه اش زده بود. یک جورهایی آن ور بدبین ذهنم می‌گفت فضا غیر واقعی به نظر میرسد.  بوی چاپلوسی و دو رویی به مشام میرسد.
خب به آدم برمیخورد وقتی میبیند تقی افغان (تکست نویس و رپر قمی) برای این که در قهوه خانه اش را نبندند، بنری از چهرۀ  خندان رهبر در ابعاد یک در نیم متر جلوی در ورودی آویزان کرده. به آدم بر میخورد وقتی یک مفنگی به قلیانش پکی میزند، به عکس نگاه میکند، پوزخندی میزند و می‏ گوید: «جواز کسب!»
هر حاکم دانایی میداند این جو برایش مضر است.

Divane Hafez ۲۳۸

 

تیکه های کوچیک و خوشگل

شنبه, خرداد ۷م, ۱۳۹۰
Respite from the real world
.

زندگی مفهومی‌انتزاعی است. ما از آن چه وجود ندارد رنج می‌بریم و گاهی لذت! چیزی به تنهایی پیدا نمی‏ شود که بتوان روی آن اسم زندگی گذاشت. زندگی پرده بزرگی است متشکل از هزاران تکۀ کوچک. تکه‌های کوچکی که چشم کمتر کسی را می‌گیرند. غالب آدم‌ها همان دور می‌ایستند و قضاوت می‌کنند: «پردۀ آبی»، «پردۀ تیره» یا «پردۀ بد رنگ». کم پیدا می‌شود انسانی که نزدیک بیاید و به جزء جزء پارچه‌ها چشم بدوزد. زشت‌ها و زیبا‌ها را واقعی ببیند. چه کسی فرق «چای حاضره؟!» با «صبح به خیر عزیزکم!» را می‌فهمد؟ چه کسی می‌ داند کودکان سوال‌های منفی را سخت می‌فهمند؟ طعم فلفل قرمز و سیاه فرق دارد؟ زندگی همین قدر ظریف است.