<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ایرانی ِ آرام</title>
	<atom:link href="http://sultanmoradi.com/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://sultanmoradi.com</link>
	<description>محمدعلی سلطان مرادی</description>
	<lastBuildDate>Sun, 22 Apr 2012 14:43:34 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
	<atom:link rel="next" href="http://sultanmoradi.com/feed?page=2" />

		<item>
		<title>چطور حال «من» را میفهمید؟</title>
		<link>http://sultanmoradi.com/بایگانی/355</link>
		<comments>http://sultanmoradi.com/بایگانی/355#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 20:28:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی سلطان مرادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یه تیکه ی لجن درمال]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفۀ ذهن]]></category>
		<category><![CDATA[مریم گلی]]></category>
		<category><![CDATA[من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sultanmoradi.com/?p=355</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://sultanmoradi.com/بایگانی/355" title="چطور حال «من» را میفهمید؟"><img src="http://sultanmoradi.com/wp-content/uploads/yapb_cache/circles2.aludy16sn4wg8ckwgggso4w8c.a9sxxja1njksswcs400wcc4cg.th.jpeg" width="180" height="135" alt="چطور حال «من» را میفهمید؟" style="float:left;padding:0 10px 10px 0;" ></a>۱.     هر وقت دلم می‌گیرد مثل هر نویسندۀ تازه کار دست به نوشتنم خوب می‌شود. یعنی دلم می‌خواهد بروم پای کامپیوترم بنشینم و از این بنویسم که دلم گرفته و حال هیچ کاری را ندارم. ولی دو مشکل اساسی دارم که نمی‌گذارد بنویسم. اولین مساله این است که نمی‌دانم «دلم گرفته» یعنی چه؟ البته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<a href="http://sultanmoradi.com/بایگانی/355" title="چطور حال «من» را میفهمید؟"><img src="http://sultanmoradi.com/wp-content/uploads/yapb_cache/circles2.aludy16sn4wg8ckwgggso4w8c.a9sxxja1njksswcs400wcc4cg.th.jpeg" width="180" height="135" alt="چطور حال «من» را میفهمید؟" style="float:left;padding:0 10px 10px 0;" ></a><p style="text-align: justify;">۱.     هر وقت دلم می‌گیرد مثل هر نویسندۀ تازه کار دست به نوشتنم خوب می‌شود. یعنی دلم می‌خواهد بروم پای کامپیوترم بنشینم و از این بنویسم که دلم گرفته و حال هیچ کاری را ندارم. ولی دو مشکل اساسی دارم که نمی‌گذارد بنویسم. اولین مساله این است که نمی‌دانم «دلم گرفته» یعنی چه؟ البته می‌توانم حس کنم دلم گرفته و می‌توانم به شما بگویم دلم گرفته ولی دقیقاً نمی‌دانم «دلم گرفته» یعنی چه. اینکه من الان حس بدی دارم از واضحات است ولی خب چطور باید نشان بدهم که حالم بد است؟ چه کلماتی در بردارندۀ معنای این حالتند؟ وقتی کلمه‌ای ندارم که با آن حرف بزنم چطور می‌توانم دربارۀ چیزی حرف بزنم؟<br />
دومین مشکل این است که نمی‌توانم بگویم حالم چرا بد است. من فقط می‌دانم دلم گرفته. ولی نمی‌دانم چرا دلم گرفته. احتمالاتی قوی وجود دارد که قابل بررسی‌اند؛ ولی بدبختانه معمولاً وقتی دلم باز می‌شود که یکی از مشکلات مسخره‌ام حل شود. این در شرایطی است که اصلا خودم باورم نمی‌شود به خاطر این مسالۀ پیش پا افتاده حالم گرفته باشد.</p>
<p style="text-align: justify;">۲.     امروز رفتم کتابخانه. کتاب جدیدی در بارهٔ «اسپینوزا» برداشتم و شروع کردم به خواندن. ولی خبری از فلسفۀ ذهن نبود. این چهارمین کتاب است که در این باره می‌خوانم و فقط توانسته‌ام یک صفحه در باب ذهن پیدا کنم. چرا من نمی‌فهمم کجای حرفهای اسپینوزا درباب فلسفۀ ذهن است؟ چطور آخر هفته بروم و به استاد بگویم: «فقط یک صفحه پیدا کردم که اسپینوزا از نفس و ذهن حرف زده است؟»</p>
<p>۳.     کُتم را گم کرده‌ام. کارتهای عابر بانکم هم توی جیبشند. نمی‌دانم توی کتابخانه جا گذاشته‌ام یا سر راه در میوه فروشی یا جایی توی خانه پنهان شده است. خیلی وقت است تصمیم گرفته‌ام به این وضعیت عادت کنم. من تا آخر عمر محکوم به حواس پرتی‏‏ ام. ولی چرا من همه چیزم را گم می‌کنم؟</p>
<p>۴.     با «مریم گلی» زود خداحافظی کردم. خسته نبودم. کلافه بودم. دلم نمی‌خواست با کسی دربارۀ چیزی حرف بزنم. دلم می‌خواست بروم بخوابم. یا شاید فقط دراز بکشم. وقتی بیرون می‌آدم چند باری ایستادم، برگشتم و نگاهش کردم. خدا کند نفهمد حالم خوب نبوده. حالش بد می‌شود. می‌دانم. ولی کاش گفته بودم چه‌ام است. الان مطمئناً دارد با خودش فکر می‌کند: «نکند من کاری کرده‌ام؟»</p>
<p>۵.     ذهن وجود دارد؟ اگر وجود دارد چرا چیزی از خودش نمی‌داند؟ صاحب ذهن چه حکومتی بر ذهن خود دارد؟ اگر وجود ندارد پس چرا صاحبش را آزار می‌دهد؟ آن چیزی که ذهن درک می‌کند‌‌ همان است که در خارج وجود دارد؟</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sultanmoradi.com/بایگانی/355/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ترکیب شخصیمان از کشک و پراگماتیسم</title>
		<link>http://sultanmoradi.com/بایگانی/281</link>
		<comments>http://sultanmoradi.com/بایگانی/281#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Apr 2012 07:45:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی سلطان مرادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یه تیکۀ خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[حق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sultanmoradi.com/?p=281</guid>
		<description><![CDATA[من و مهدی و‌هادی با هم برادریم. مهدی برادر بزرگ‌تر است و‌هادی برادر کوچک‌تر. من هم که لابد وسطیم. البه از نظر هیکل. سالهاست یادمان نمی‌آید کدام یک سنمان بیشتر است. چون سودی ندارد. ما قرار است برویم حقمان را از یک نفر بیشعور بگیریم. مردک پایش را گذاشته این طرف گلیم. یعنی طرف ما. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">من و مهدی و‌هادی با هم برادریم. مهدی برادر بزرگ‌تر است و‌هادی برادر کوچک‌تر. من هم که لابد وسطیم. البه از نظر هیکل. سالهاست یادمان نمی‌آید کدام یک سنمان بیشتر است. چون سودی ندارد. ما قرار است برویم حقمان را از یک نفر بیشعور بگیریم. مردک پایش را گذاشته این طرف گلیم. یعنی طرف ما. باید قطعش کنیم. مهدی هیکل بزرگی دارد.‌هادی نعره‌های عجیبی می‌زند. من هم که نه هیکل دارم نه صدا، ادای منطقی‌ها را در می‌‏آورم. یعنی در مرحله اول من خواهش می‌کنم که پولمان (حق سابق الذکر) را بدهد. وقتی بیشعور مورد نظر از دادن حقمان طفره رفت‌هادی مرحلۀ دوم را شروع می‌کند و داد می‌زند که این مردک بی‌شعور نمی‌خواهد حق ما را بدهد. و اگر باز هم طرف از رو نرفت مهدی حرکت سوم را شروع می‌کند: با مشت شیرجه می‌زند دقیقا جایی بین گونه و چشم طرف. بعد هم یقه‌اش را می‌گیرد و می‌کوبدش سینهٔ دیوار، یا می‌نشیند رو سینه‌اش و سرش را به زمین می‌کوبد.<br />
ما هرسه وقتی جوان‌تر بودیم دانشجوی حقوق بودیم؛ یا شاید فقه و حقوق. بله، فکر می‌کنم یکیمان فقه و حقوق می‌خوانده. اصلا حقوق خواندن توی خانوادۀ ما ارثی است. یکی از عموزاده‌های پدرم هست که همه می‌شناسندش. حتی آن‌ها که یک بار هم نشده ببینندش. از خانواده طرد شده. چون حقوق نخواند و رفت دنبال فلسفه. الان هم یک استاد تنها و بی‌کس در دانشکده فلسفهٔ معاصر در دانشگاه برلین است و توی ویلای برلین یا شاید مونیخش دارد از تنهایی رنج می‌برد.<br />
ترکیب موجود بین عملگرایی از وقتی شروع شد که یکی از کتاب‌هایش را توی دانشکده حقوق آوردند دادند دستمان و گفتند این را پسر عموتان نوشته. «شرحی بر <em><span style="text-decoration: underline;"><span style="color: #۰۰۰۰ff; text-decoration: underline;"><a title="پراگماتیسم" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D۹%BE%D۸%B۱%D۸%A۷%DA%AF%D۹%۸۵%D۸%A۷%D۸%AA%DB%۸C%D۸%B۳%D۹%۸۵" target="_blank"><span style="color: #۰۰۰۰ff; text-decoration: underline;">پراگماتیسم</span></a></span></span></em>» درباره این بود که اگر A مساوی باشد با X و اگر B مساوی باشد با Y؛ تنها وقتی A مساوی می‌شود با B که X مساوی باشد با Y. ما که دقیقا نتوانستیم بفهمیم یعنی چه ولی یک نتیجه گیری ساده کردیم. اگر «نظریات حقوق قضایی» مساوی باشد با «یک سری کاغذ و نوشته» و اگر «نظام سودمند حقوقی» مساوی باشد با «نظامی‌که حق را به حق دار می‌دهد» نتیجه می‌گیریم که حقوق خواندن کشک است.<br />
خب ما خیلی نخواستیم تحت تاثیر حرف‌هایش باشیم ولی به نظرمان رسید یک واحد عملی به درسمان اضافه کنیم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sultanmoradi.com/بایگانی/281/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>انتخابات در رفسنجان، فوتبال جلوی دروازۀ حریف</title>
		<link>http://sultanmoradi.com/بایگانی/265</link>
		<comments>http://sultanmoradi.com/بایگانی/265#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 04 Mar 2012 23:31:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی سلطان مرادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یه تیکۀ به درد بخور]]></category>
		<category><![CDATA[انتخابات]]></category>
		<category><![CDATA[رفسنجان]]></category>
		<category><![CDATA[مجلس]]></category>
		<category><![CDATA[من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sultanmoradi.com/?p=265</guid>
		<description><![CDATA[در اینجا باید خاطره ای از شب آخر انتخابات تعریف کنم که باعث شد درک کنم چگونه سعه ی صدر یک رهبر میتواند باعث تنش زدایی و حفظ آرامش شود: از صبح رای گیری خبرهایی رسیده بود که یکی از مسئولین منطقۀ راویز راه افتاده  دم در خانه‌ها و چهره به چهره تبلیغ یکی از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align: justify;">در اینجا باید خاطره ای از شب آخر انتخابات تعریف کنم که باعث شد درک کنم چگونه سعه ی صدر یک رهبر میتواند باعث تنش زدایی و حفظ آرامش شود:</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">از صبح رای گیری خبرهایی رسیده بود که یکی از مسئولین منطقۀ راویز راه افتاده  دم در خانه‌ها و چهره به چهره تبلیغ یکی از کاندیداها را میکند. از دهستان بیاض هم خبر میرسید  که عده ای دارند رای میخرند. حاج آقا در قبال خبر اول به آقای رحیمی  (مسئول ستاد انتخاباتی حاج آقا) سپرد که با مسئولین مربوطه تماس بگیرد تا اگر ماجرا صحت دارد پیگیر شوند.<br />
ولی خبر دوم را نمیدانستیم چه باید بکنیم. از طرفی قابل باور بود که عده ای خودجوش  دست به چنین کاری بزنند چون در طول هفتۀ آخر تبلیغات بعضی از کاندیداها شایعه کرده بودند که اگر سلطانمرادی رای بیاورد در تقسیمات کشوری و مساله ی بخش شدن یا شاید شهر شدن (دقیق نمیدانم) طرف روستای زادگاهش (لطف آباد) را میگیرد و سر باقی روستاها  (بیاض، ساقی، امامیه) بی کلاه میماند. از طرفی هم نمیدانستیم این خبر  صحت دارد یا نه. چون توی این یک هفته آنقدر شایعه بین ستادها رد و بدل شده بود که دیگر به هیچ خبر بی منبعی نمیشد تکیه کرد. از این گذشته مردم این روستاها حاج آقا را از کودکی میشناختند و کمی‌سخت بود قبول کنیم که این خبر واقعیت دارد. حاج آقا هم چیزی نگفت. پس فقط دعا کردیم که صحت نداشته باشد. هرچند اگر صحت هم داشت کاری نمیتوانستیم بکنیم. مثل تهمتهای مالی که در این یک هفته زده بودند. مثل بنرهایی که به شکل غیر قانونی (به غیر از آنها که جلوی ستادها آویزان میشد) در سطح روستاها نصب شده بود. مثل قلچماقهایی که با چوب و چاقو ریختند دم ستاد و فحش ناموس دادند. مثلی سیلیی که پسر حاج آقا (برادر کوچکم مهدی) از دست برادر یکی از کاندیداها خورد. مثل پوسترهایی که توی جیب بعضی از سوفورهای شهرداری بود و از این ریز تخلفات که از عوارض انتخابت است و تقربیاً در همه جای جهان عادی به نظر میرسد.<br />
شب که شد متوجه شدم از یکی از اتاقهای ستاد صدای خنده میاید. تقریباً همه ی  مسئولین ستاد جمع شده بودند و داشتند به شوخی ِ آقای رحیمی‌میخندیدند. از صبح چند بار گفته بود اگر رأی آوردیم یک شتر میخریم و قربانی میکنیم. و حالا گفته بود اگر نیاوردیم حاج آقا را سوارش میکنیم و میفرستیمش خانه. حاج آقا هم جوابی داده بود که همه را از خنده کبود کرده بود. (از جواب حاج آقا بگذریم چون تا همین جای شوخی‌ها را هم شاید نباید میگفتم.)<br />
ساعت نزدیکهای ده بود که خبر رسید یکی از صندوقهای سیار را (چون خیلی زود کارش تمام شده) باز کرده اند و شمارش تمام شده. دوم بودیم. این خبر بدی نبود. چون هنوز اول کار بود و ممکن بود رای برگردد. یکی از اعضای ستاد به حاج آقا گفت «شش سال پیش آقایی گفته بود من یک چرت زدم و قتی بیدار شدم رایها تغییر کرده بود. میگویم شما هم یک چرتی بزنید شاید فرجی شد» همه خندیدند ولی اضطراب نمیگذاشت خنده‌ها بلند باشد.<br />
هر لحظه صندوق جدیدی شمارش میشد و خبرش میرسید. تا جایی که گاهی در یک لحظه موبایل چند نفر از اعضای ستاد زنگ میخورد و اخبار جدید میرسید. تا آن لحظه نفر اول یازده هزار رای داشت و ما هفت هزار ولی هنوز امید داشتیم. هنوز وقت بود. حتی وقتی پیامکی به نقل از فرمانداری پخش شد که آمار بیشتری را نشان میداد امیدمان را از دست ندادیم.  ولی وقتی خبر صندوقهای بیاض و ساقی رسید حاج آقا بلند شد و با چند نفر رفت توی یک اتاق دیگر. بعد برگشتند و حاج آقا گفت: « دوستان، دست همگی درد نکند. در این چند وقته خیلی زحمت کشیدید. من هم خوشحال نیستم که رای نیاورده ام ولی خدا را شکر میکنم که بار چنین مسئولیتی از دوشم برداشته شد» بعد هم به همه گفت که بروند و کسی در ستاد نماند. به من هم گفت متن تبریکی که از قبل آماده کرده بود را برای دکتر آذین تنظیم کنم تا بعد از تایید فرمانداری روی سایت شخصی حاج آقا (soltanmoradi.ir) بگذاریم. خودش هم ایستاد و دو رکعت نماز خواند.</p>
<p style="text-align: justify;">_________________________<br />
پینوشت: به پدرم افتخار میکنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sultanmoradi.com/بایگانی/265/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مسئولیت کارهای من پای این خانواده است</title>
		<link>http://sultanmoradi.com/بایگانی/251</link>
		<comments>http://sultanmoradi.com/بایگانی/251#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 16 Feb 2012 05:55:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی سلطان مرادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یه تیکۀ کوچیک]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[من]]></category>
		<category><![CDATA[نوشتن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sultanmoradi.com/?p=251</guid>
		<description><![CDATA[توی کله‌ام اتاقی است که یک مبل دارد، یک کاناپه یک پنجرۀ نورگیر، یک میز چوبی و صندلی لهستانی کنارش که به شکل غریبی نوری بهش نمی‌رسد و یک آباژور کوچک روش گذاشته‌ایم. آقایی هست که همیشه روی مبل که پشتی‌اش خیلی بلند است نشسته. سابقۀ روی این صندلی نشستنش برمیگردد به سال‌ها قبل. آن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">توی کله‌ام اتاقی است که یک مبل دارد، یک کاناپه یک پنجرۀ نورگیر، یک میز چوبی و صندلی لهستانی کنارش که به شکل غریبی نوری بهش نمی‌رسد و یک آباژور کوچک روش گذاشته‌ایم.<br />
آقایی هست که همیشه روی مبل که پشتی‌اش خیلی بلند است نشسته. سابقۀ روی این صندلی نشستنش برمیگردد به سال‌ها قبل. آن وقت‌ها که بچه‌تر بودم فیلمی‌دیدم دربارۀ یک کشیش پیر که روی همچین صندلی می‌نشست. البته نباید این آقا خیلی هم از من بزرگ‌تر باشد. معمولاً یکی دو سالی بزرگ‌تر است. کم پیش می‌اید فاصلۀ سنی‌اش بامن کمتر یا بیشتر بشود. آن قسمتی از شخصیتش که اهمیت دارد لب‌هایش است. مطمئناً نمی‌شود حالت لب‌هایش را از شخصیتش جدا کرد. تقریبا بعد از هر کاری که می‌کنم این آقا لب بر می‌گرداند، پیپش را_ که همیشۀ خدا توتون دارد_ روشن می‌کند، سری تکان می‌دهد، از روی مبلش بلند می‌شود و از پنجره به بیرون خیره می‌شود. فکر می‌کنم کر باشد؛ چون هرچه می‌خواهم برایش توضیح بدهم چرا این را گفتم یا چرا مثلا این کار مزخرف را کردم توجهی نمی‌کند و به بیرون خیره می‌ماند. خیلی دلم می‌خواهد ببینم به چی نگاه می‌کند. این آقا حتی وقتی به خواب‌هایم می‌آید هم حرفی نمی‌زند.<br />
پسرکی همیشه توی اتاق ورجه وورجه می‌کند که فعال‌ترین فرد خانواده است. باید حدود چهارده یا پانزده سالش باشد. هیچ وقت رشد نمی‌کند. از وقتی یادم می‌آید سنش همین بوده و همین هست. در ابتدایی و راهنمایی که کتک خورم ملس بود، او بود که همه را می‌زد و داغان می‌کرد. حتی وقتی بیست سالم شده بود و به جای دعوا سعی می‌کردم با خوشمزگی حال بقیه را بگیرم باز هم همین پسرک الگویم بود. همهٔ شوخی‌هایم را از این پسرک می‌دزدم. خیلی پسر جالبی است. به دمپایی می‌گوید سوسک کش، به در را ببند می‌گوید در رو بسته بندی کن و از این جور تیکه‌های بانمک. هر از چند گاهی هم جوک‌های بامزه‌ای از کارهای دوستانش درست می‌کند. یک بار که یکی از دوستانش موقع دویدن زمین خورده بود و دستش شکسته بود آن چنان ماجرا را بانمک تعریف می‌کرد که از خنده روده بر شده بودیم. حتی آن مرد اخمو هم لحظه‌ای لبخند زد.<br />
برادر بزرگ‌تر این پسرک هم همیشه بیست سالش بوده و هست. البته هیچ وقت نمی‌خندد. همیشه دارد تلاش می‌کند که بهترین باشد. البته بسته به جَو، نوع تلاشش عوض می‌شود. موقع جام جهانی فوتبال، عصر‌ها با لباس فوتبالی و بدنی که بوی عرق می‌دهد، خسته و کوفته از دویدنِ بی‌امان وارد اتاق می‌شود و روی کناپه لم می‌دهد. موقع المپیک، تکواندو کار یا وزنه بردار می‌شود و فقط کافی است یک شاهکار سینمایی ببند تا بنشیند پشت کامپیوترش که داستان کوتاه یا سناریوی تاریخ سازش را بنویسد. وقتی در یک بحث سیاسی شرکت می‌کنم اوست که به جای من حرف می‌زند. اغلب هم باعث خجالتم می‌شود. اخیراً دارم فلسفه یادش می‌دهم تا کمتر آبروریزی کند. آقای بدعنق هر وقت به این پسرک نگاه می‌کند اول چند لحظه خیره می‌ماند و بعدش است که سر تکان می‌دهد.<br />
یک شخصیت بی‌جنس هم داریم. جنسیت و سن مشخصی ندارد. یا حداقل کسی نمی‌داند. چون همیشه_ به کلیشه‌ای‌ترین شکل ممکن_ نشسته روی یک صندلی لهستای و _طوری که موهای بلند و ژولیده‌اش ریخته باشد روی صورتش _ دستش را ستون پیشانیش کرده روی یک میز چوبی و دارد سیگار می‌کشد. هیچ وقت سیگارش تمام نمی‌شود. گاهی یک هو گریه می‌کند یا یک هو می‌خندد. گاهی هم شعر می‌گوید یا آواز می‌خواند. پسرک شیطان همیشه سر به سرش می‌گذارد. آقای بدعنق و پسرک جوگیر هم اصلا هیچ وقت نگاهش نمی‌کنند. انگار اصلا وجود ندارد. حال همه‌مان یک جوری از این شاعر مسلک احمق به هم می‌خورد. هرچند گاهی شعرهایی می‌گوید که در لحظه خوب به نظر می‌رسند، اما همین که چند روزی از صدورشان می‌گذرد به نظرم کودکانه و پیش پا افتاده می‌رسند.<br />
خانوادۀ خوبی هستیم. با هم می‌سازیم البته گاهی هم دعوامان می‌شود. ولی خب چه می‌شود کرد. ما همدیگر را انتخاب نکرده‌ایم. از وقتی چشم باز کرده‌ام دور همیم. مسئولیت کارهای من پای این خانواده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sultanmoradi.com/بایگانی/251/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ظلمات است بترس از خطر گمراهی!</title>
		<link>http://sultanmoradi.com/بایگانی/218</link>
		<comments>http://sultanmoradi.com/بایگانی/218#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Dec 2011 18:28:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی سلطان مرادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یه تیکۀ به درد بخور]]></category>
		<category><![CDATA[تبلیغ دین]]></category>
		<category><![CDATA[شیعه]]></category>
		<category><![CDATA[طلبگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sultanmoradi.com/?p=218</guid>
		<description><![CDATA[سوالم وقتی سرباز کرد که آخوند مسجدمان وسط روضه‏ی سقا (ع)، آنجا که سخن به حصر آب رسید داد زد: «مسلمین را از‌‌ همان ابتدا با تحریم اقتصادی زیر فشار می‌گذاشته‌اند.» از خنده‏ی وسط روضه که بگذریم تازه از گیجی ربط این گریز بی‌نمک به اصل ماجرا درنیامده بودم که ماجرا به حضرت عباس (ع) [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سوالم وقتی سرباز کرد که آخوند مسجدمان وسط روضه‏ی سقا (ع)، آنجا که سخن به حصر آب رسید داد زد: «مسلمین را از‌‌ همان ابتدا با تحریم اقتصادی زیر فشار می‌گذاشته‌اند.» از خنده‏ی وسط روضه که بگذریم تازه از گیجی ربط این گریز بی‌نمک به اصل ماجرا درنیامده بودم که ماجرا به حضرت عباس (ع) و آب بر روی آب ریختنشان رسید. داد گریه کنان بلند شده بود که سخنران حرف از هدفمند کردن یارانه‏‌ها زد و رگ گردنش باد کرد که ما اقتصاد نمی‌خواهیم به فکر فرهنگ باشید. از ظهر تاسوعا (دیروز) تا الان پیگیر کشف آن جمله هستم که بدان وسیله سخنران آب روی آب ریختن را به هدفمندی یارانه‌ها ربط داد. کار ساده‌ای نیست.<br />
باید ازعان کرد که واعظان امروزی، چنان نوکر ایدئولوژی و جناح خود هستند و آنچنان این مساله چشمشان را پر کرده که هر نقل تاریخی یا هر اتفاق جهانی مؤید سخنان ایشان است به گونه‌ای که انگار هدف خداوند از خلق تاریخ (!) رو سفیدی این جماعت بوده. فرقی هم نمی‌کند که سخنران سخن در حمایت از چه گروهی براند. تاریخ با اوست. از مظلومیت علی (ع) بگیرید که گواه تاریخ بر مظلومیت حاکمان بوده و آزادگی حسین (ع) که مؤید آزادمردی مخالفان تا بازوی کبود فاطمه (س) که نشان از ضرورت دفاع از حاکم و فاشگویی زینب (س) و علی بن الحسین (ع) که دلیل بر وجوب جرات و ماجراجویی آگاهان.<br />
کاش مجلس حسین (ع) فقط مجلس حسین (ع) بود. جایی که نقل تاریخ می‌‏شد بی‌هیچ کم و کاستی تا الگویی برای کشف حقیقت باشد. در طول سالهایی که پای ثابت روضه بودنم دست کمی‌از قیمه‏ی مجالس نداشته، حتی یک بار هم ندیده‌ام (یا حداقل هر چه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید) مجلس امام حسین جایی برای بصیرت افزایی (به معنای واقعی کلمه) باشد. نشده خطیبی لحظه‌ای دست از جواب دادن بکشد و سعی در آشنا کردن مخاطب با روش کشف جواب کند. (کشف سوال پیش کش) فروکاهیدن اسلام، تشیع، علی و حسین در چند جواب از پیش آماده، همّی قوی‌تر از ماجرایی اتفاقی می‌خواهد. واعظان همیشه راه را برای شیعیان روشن کرده‌اند ولی هیچ وقت به این مخاطبین این قدر اعتماد نداشته‌اند که فانوس به دست خودشان بدهند. گمان نمی‌کنم این روش حسین آموزی به طور طبیعی نتیجه‌ای جز تبدیل شدن حسین به متنی برای نقل قرائات و خوانش‏های گروهی داشته.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sultanmoradi.com/بایگانی/218/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>19</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>همبستگی با جنبش خیابان آزادی</title>
		<link>http://sultanmoradi.com/بایگانی/215</link>
		<comments>http://sultanmoradi.com/بایگانی/215#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 Nov 2011 21:16:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی سلطان مرادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یه تیکۀ خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراض]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[فضای غیرعادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sultanmoradi.com/?p=215</guid>
		<description><![CDATA[در پی ادامه حکرت جنبش وال استریت و اعلام ۱۳ آبان از طرف برخی مسئولین، به عنوان فرصتی برای اعلام همبستگی ایرانیان با جنبش تسخیر وال استریت؛ دفتر ایرانی آرام پرسشنامه ای تدارک دیده تا راهپیمایان عزیز با پاسخ به سوالات آن، با بصیرت بیشتری در راهپیمایی حمایت از جنبش وال استریت شرکت کنند ۱- چرا مردم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote><p>در پی ادامه حکرت جنبش وال استریت و اعلام ۱۳ آبان از طرف برخی مسئولین، به عنوان فرصتی برای اعلام همبستگی ایرانیان با جنبش تسخیر وال استریت؛ دفتر ایرانی آرام پرسشنامه ای تدارک دیده تا راهپیمایان عزیز با پاسخ به سوالات آن، با بصیرت بیشتری در راهپیمایی حمایت از جنبش وال استریت شرکت کنند</p></blockquote>
<p>۱- چرا مردم آمریکا در جنبش تسخیر وال استریت شرکت میکنند؟<br />
الف) برای سوزاندن ریشه‌های امپریالیسم، لیبرالیسم، کوبیسم، سادیسم و دیگر ایسمهای مرتبط<br />
ب) برای سرنگونی دنیای غرب و استکبار جهانی (آمریکای جنایتکار)<br />
ج) برای نجات مردم مظلوم فلسطین، لبنان، ایران، کومور و دیگر ملل مظلوم جهان<br />
د) چون تخم مرغ  در آمریکا گران شده است</p>
<p>۲- چرا هر ایرانی موظف است از جنبش تسخیر وال استریت حمایت کند؟<br />
الف) چون امپریالیسم، لیبارلیسم و استکبار جهانی (آمریکای جنایتکار)قیمت تخم مرغ را بالا برده<br />
ب) چون تخم مرغ در بورس وال استریت دانه ای چهارصد تومان شده است<br />
ج) چون تخم مرغ در خیابان آزادی دانه ای چهار صد تومان شده است<br />
د) چون هر دو ملت جزو همان نود و نه درصد هستند</p>
<p>۳- حمایت از جنبش تسخیر وال استریت یعنی چه؟<br />
الف) یعنی حمایت از معترضین به نظام امپریالیسم جهانی که تخم مرغ را چهارصد تومان میفروشد<br />
ب) یعنی حمایت از تسخیر خیابان وال استریت که در آن تخم مرغ را دانه ای چهار صد تومان میفروشند<br />
ج) یعنی حمایت از تسخیر خیابان آزادی که در آن تخم مرغ را دانه ای چهارصد تومان میفروشند<br />
د) معنی اش خیلی مهم نیست، فعلا حال آمریکا مهم است که باید گرفته شود</p>
<p>۴- با توجه به سوالات قبلی جای خالی را پر کنید: شعار اصلی شرکت کنندگان در این راهپیمایی « ما همان &#۸۲۳۰;.. هستیم» است<br />
الف) نود و نه درصد<br />
ب) یک درصد<br />
ج) صفر درصد<br />
د) تخم مرغ دانه ای چهار صد تومان!</p>
<p>۵- پس از پیروزی جنبش تسخیر وال استریت آمریکاییان پیروز چه عکس العملی در مقابل این حرکت خداپسندانه انجام خواهند داد؟<br />
الف) به ایران تخم مرغ صادر میکنند<br />
 ب) بیانیه ای در تشکر از مردم نود و نه درصدی ایران صادر میکنند<br />
ج) با جنبش تسخیر خیابان آزادی اعلام همبستگی میکنند <br />
د) طی اطلاعیه ای از مردم ایران میخواهند به فکر اعتراض به نرخ تخم مرغهای خیابان آزادی هم باشند</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sultanmoradi.com/بایگانی/215/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نویسندۀ مردمی (صندوق پاسخ گویی&#8230;/ شمارۀ ۱)</title>
		<link>http://sultanmoradi.com/بایگانی/184</link>
		<comments>http://sultanmoradi.com/بایگانی/184#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Aug 2011 07:28:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی سلطان مرادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یه تیکۀ خوشمزه]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[نویسندگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sultanmoradi.com/?p=184</guid>
		<description><![CDATA[درِ صندوق پاسخگویی به شبهات را که باز کردم، کاغذهای مچاله شده پرت شدند بیرون  که  مایۀ تعجب شد. توقع نداشتم در همین یک شبی که این صندوق دیده به جهان گشوده، این همه  مورد استقبال شبهه مندان عزیز قرار بگیرد. کاغذهایی که بیرون ریخته بود  را از روی زمین برداشتم. روی اولین کاغذ نوشته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<h۵ style="text-align: justify;">درِ صندوق پاسخگویی به شبهات را که باز کردم، کاغذهای مچاله شده پرت شدند بیرون  که  مایۀ تعجب شد. توقع نداشتم در همین یک شبی که این صندوق دیده به جهان گشوده، این همه  مورد استقبال شبهه مندان عزیز قرار بگیرد.</h۵>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">کاغذهایی که بیرون ریخته بود  را از روی زمین برداشتم. روی اولین کاغذ نوشته بود: «آی داد! آی هوار! آی نویسنده بورژوا! ای مرفه بی درد!»<br />
لب برگرداندم که «یعنی چه؟!» کاغذ دوم  را باز کردم جوان غیوری از پایین ده روی پوست آدامس موزی نوشته بود: «دیگه چی میخواستی بشه؟ این امیرخانی که از روی شکم سیری داستان مینویسه هیچ وقت نمیتونسته طرفدار رییس جمهور مردمی‌باشه!»<br />
گفتم: «توی این مملکت هیچکی برای سیر کردن شکمش نویسنده نمیشه! اساساً داستان نویس در این گونه ممالک سه حالت بیشتر نداره: یا شکمش سیره و داستان مینویسه یا با یه کار دیگه شکمش رو سیر می‌کنه و داستان مینویسه، یا شکمش رو سیر میکنن و اون داستان مینویسه.»<br />
روی پوست  آدامس بعدی نوشته بود: «نه بابا از این خبرام نیست! اینا از قبل از انقلاب تو کار بساز و بفروشن. کلاً پولدارن.»<br />
گفتم: «بیا! حالا خوب شد؟!»<br />
غیور دیگری از ده بالا نوشته بود: «اصلا نویسنده رو چه به حرف سیاسی. نویسنده همون که اجازه داره بنویسه از سرشم زیاده!»<br />
گفتم: «اونایی که مدرک اکابرشون رو هم با پارتی بازی و از دانشگاهای زنجیره ای خریدن میرن میشن نماینده مجلس و وزیر کشور، بعد حرف سیاسی که چه عرض کنم عمل سیاسی هم میکنن، حالا شما میگی نویسنده _که علاوه بر خوندن، نوشتن هم بلده_ نمیتونه حرف سیاسی بزنه!»<br />
یک کارت ویزیت انداخته بودند که رویش نوشته بود: «هر کاری را فقط از متخصصش بخواهید! » زیرش هم شماره تلفن نوشته بود.<br />
گفتم : «برادر من حرف از هست و نیست‌ها بزن، نه بایدها و نبایدها.»<br />
یکی دیگر از برادران نوشته بود: «این آقا میگوید جریان انحرافی اصلاً ساختۀ خود حامیان رییس جمهور است. آیا اولویت‌های فرهنگی دولت نهم و دهم یکی است؟ اکنون فرهاد جعفری نویسنده سکولار کتاب کافه پیانو مهمترین حامی ایدئولوژی جریان نفوذی است!»<br />
گفتم: «حالا شما خون خودت رو کثیف نکن! سابقۀ حمایت آقای جعفری از  رییس جمهور و دوستان به چندسال پیش برمیگرده! به بایگانی <a href="http://www.goftamgoft.com/">وبگاه ایشان</a> مراجعه کنید.»<br />
همان برادر نوشته بود: «رای به رییس جمهور مردمی‌مورد تایید امام زمان بود. چرا که نایب امام زمان به صراحت رضایت‌شان را از دولت نهم ابراز کرده بودند.»<br />
گفتم: «ایشان فقط یک رای دارن، هیچ کس هم از اون با خبر نیست.»<br />
برادر دیگری نوشته بود: «آقای ایرانی آرام! آین آقای امیرخانی قدش از شما هم کوتاه تره! تاز موهاشم داره میریزه!»<br />
دیدم کاغذ دارد میسوزد. قبل از این که صندوق را به آتش بکشد، یک لیوان آب ریختم آنجا که  دیدم  میسوزد.</p>
<p style="text-align: justify;"><em>لینک‌های نیمه مرتبط: <a href="http://rajanews.com/Detail.asp?id=۹۸۵۷۹">واکنش خبرگزاری رجا</a> به<a href="http://www.ayandenews.com/news/۳۴۲۴۵/"> مصاحبۀ  اخیر رضا امیر خانی</a>.</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sultanmoradi.com/بایگانی/184/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برسد به دست آقای لاریجانی</title>
		<link>http://sultanmoradi.com/بایگانی/168</link>
		<comments>http://sultanmoradi.com/بایگانی/168#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Aug 2011 21:28:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی سلطان مرادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یه تیکه ی لجن درمال]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[فضای غیرعادی]]></category>
		<category><![CDATA[مجلس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sultanmoradi.com/?p=168</guid>
		<description><![CDATA[آقای لاریجانی! در  جلسهٔ چند روز پیش مجلس برای رای اعتماد به چهار وزیر پیشنهادی دولت، آقای مطهری (نماینده مردم تهران) در مخالفت با وزیر پیشنهادی سخن از احساس خطری راند که فکر میکرد جدی ست. مساله ای که میتواند بررسی شود که آیا به جا ست یا نا به‏ جا. در کمال احترام و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">آقای لاریجانی!<br />
در <a title="جزییات جلسه علنی مجلس" href="http://www.tabnak.ir/fa/news/۱۸۱۱۵۰/%D۸%AC%D۸%B۲%DB%۸C%DB%۸C%D۸%A۷%D۸%AA-%D۸%AC%D۹%۸۴%D۸%B۳%D۹%۸۷-%D۸%B۹%D۹%۸۴%D۹%۸۶%DB%۸C-%D۹%۸۵%D۸%AC%D۹%۸۴%D۸%B۳%D۸%۹B-%D۸%B۱%D۸%A۳%DB%۸C-%D۸%A۷%D۸%B۹%D۸%AA%D۹%۸۵%D۸%A۷%D۸%AF-%D۸%A۸%D۹%۸۷-%D۹%۸۸%D۸%B۲%D۸%B۱%D۸%A۷%DB%۸C-%D۹%BE%DB%۸C%D۸%B۴%D۹%۸۶%D۹%۸۷%D۸%A۷%D۸%AF%DB%۸C" target="_blank"> جلسهٔ چند روز پیش مجلس</a> برای رای اعتماد به چهار وزیر پیشنهادی دولت، آقای مطهری (نماینده مردم تهران) در مخالفت با وزیر پیشنهادی <a title="مخالفت جدی مطهری با وزیر پیشنهادی نفت" href="http://khabaronline.ir/news-۱۶۵۸۵۲.aspx" target="_blank">سخن از احساس خطری راند </a>که فکر میکرد جدی ست. مساله ای که میتواند بررسی شود که آیا به جا ست یا <a title="دفاع احمد توکلی از وزیر پیشنهادی" href="http://alef.ir/۱۳۸۸/content/view/۱۱۲۹۸۰/" target="_blank">نا به‏ جا</a>. در کمال احترام و با رعایت جوانب احتیاط بیان کرد که حس میکند نیروهای نظامی‌نباید  وارد سیاست و اقتصاد شوند و گفت که این روند نه به نفع سپاه پاسداران است نه به نفع کشور. و <a title="حمایت لاریجانی از وزیر پیشنهادی نفت" href="http://khabaronline.ir/news-۱۶۵۸۵۴.aspx" target="_blank">شما از همان بالا گفتید</a>: به این خاطر صحبت میکنم که :«حقی از آقای قاسمی‌ضایع شد و دیگر اینکه مطالبی درباره سپاه گفته شد که صحیح نیست»!<br />
آقای مطهری در ابتدای سخناش توضیح داد که شخص آقای قاسمی‌بسیار محترم است و در مناقب ایشان لحظاتی نورافشانی کرد و توضیح داد که اصلا این صحبت در مورد شخصیت ایشان نیست. بعد در مورد سابقهٔ حضور نیروهای اطلاعاتی در دورهٔ سازندگی و نتایجش صحبت کرد، قسمتی از نصایح امام (ره) را دربارهٔ عدم حضور نیروهای نظامی‌در احزاب سیاسی خواند، به تعریف و تمجید دوباره از سوابق اجرایی ایشان در چند پروژه نفتی پرداخت، مطلبی دربارهٔ اتفاقات عملیات سواپ یادآوری کرد و با ابراز مخالفت با وزارت ایشان و تاکید بر این که این مساله در مورد شخصیت ایشان نیست به سخنانش پایان داد.<br />
این صحبتها به نفع سپاه و آقای قاسمی‌بود یا به ضررشان؟ کجای این مطالب حقی از آقای قاسمی‌و سپاه ضایع کرد. حال شما چه گفتید؟ دربارهٔ شخصیت اجرایی آقای قاسم و این که ایشان را چقدر میشناسید صحبت کردید و بعد  در مورد نیت سپاه _طبق نظر شخص خودتان_‌ فرمودید که نمیخواهد قدرت سیاسی مملکت را در دست بگیرد و حرفی از از تحریم علیه سپاهیان زدید.  به نظر میرسد نه صحبت آقای مطهری حقی از کسی ضایع کرد نه صحبتهای شما حقی به کسی برگرداند!<br />
آقای لاریجانی شمایی که تا به حال احساس مسئولیت نکرده بودید و در این مسایل داخل نمیشدید چه شد که برای دفاع از سپاه از وقت یک نماینده دیگر استفاده کردید و سنگ سپاه را به سینه زدید؟! صحبتهای شما چه تاثیری داشت؟ جز این که فضای باز تحلیل مسایل و تصمیم گیری آگاهانه را از بین برد؟ نتیجه اش هم آن شد که ن<a title=" مخالفت یا موافت اولیا" href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=۱۳۷۴۶۴۳" target="_blank">ماینده مخالف  هم از در موافقت در آمد</a>!<br />
آقای لاریجانی! شما نمایندهٔ مردم قم در مجلس شورای اسلامی‌هستید. شما نسبت به مردم ایران مسئولیت دارید؛ نه سپاه پاسدان جمهوری اسلامی‌ایران. اگر نمایندهٔ دیگر مردم جایی احساس خطر کرد لزومی‌ندارد شما با لحن عتاب آلود چنان جوابی به او بدهید که فضای بحث آزاد بسته شود. خیالتان راحت باشد. سپاه به اندازهٔ کافی حامی‌دارد. شما به فکر مردم باشید.<br />
آن رای نمادین که دیگر شاهکار بود. نماینده وظیفه اش رای نمادین دادن برای دفاع از سپاه یا تودهنی زدن به دشمنان نیست! وظیفه اش بررسی آگاهانهٔ مسایل و تصمیم گیری صحیح برای کشور و مردمش است! پیشنهاد میکنم به صورت نمادین از ریاست مجلس کنار بروید تا رییسی آگاهتر به لوازم ریاست مجلس، بر این کرسی مقدس تکیه زند.</p>
<address style="text-align: justify;"> لینک مرتبط: <a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=۱۳۷۴۷۵۹" target="_blank">اعتراض  احمد توکلی</a><br />
</address>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sultanmoradi.com/بایگانی/168/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آشی که تلویزیون به خوردمان میدهد</title>
		<link>http://sultanmoradi.com/بایگانی/164</link>
		<comments>http://sultanmoradi.com/بایگانی/164#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 Jul 2011 20:48:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی سلطان مرادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یه تیکه ی لجن درمال]]></category>
		<category><![CDATA[اشتباهات]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب]]></category>
		<category><![CDATA[صداوسیما]]></category>
		<category><![CDATA[فضای غیرعادی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sultanmoradi.com/?p=164</guid>
		<description><![CDATA[مگر مجبوریم برای ترویج مسایل شرعی در جامعه تلاش کنیم؟ تلاش ما چه فایده ای دارد وقتی قدرتمندترین مسئول ماجرا خواب است؟ تلویزیون دارد کار را خراب میکند. همیشه کار را خراب میکند. یک جورهایی خارج از نقشه بازی میکند. ذره ذره دارد با اعتقادات کسانی بازی میکند که خودش ادعا دارد طرفشان است. ما [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">مگر مجبوریم برای ترویج مسایل شرعی در جامعه تلاش کنیم؟ تلاش ما چه فایده ای دارد وقتی قدرتمندترین مسئول ماجرا خواب است؟<br />
تلویزیون دارد کار را خراب میکند. همیشه کار را خراب میکند. یک جورهایی خارج از نقشه بازی میکند. ذره ذره دارد با اعتقادات کسانی بازی میکند که خودش ادعا دارد طرفشان است. ما هم نم نم پا پس میکشیم و کسی نیست بگوید: «خب مرد مومن چرا تکلیف ما را مشخص نمیکنی؟» صدا و سیما وقت شعار دادن و رزومه پر کردن که میشود یک دوربین میدهد دست دو  سه نفر که بروید توی پارک درمورد فلان مساله (مثلاً حجاب) برنامه بسازید _  طبیعتاً هم همۀ کسانی هم که تصویرشان پخش میشود از دم موافق مسالۀ حجاب  هستند _ ولی پای کار تاثیرگذار که میاید کُمیتش لنگ میزند.<br />
چرا در تلویزیون به متشرعین احترام گذاشته نمیشود؟ واقعاً دخترهای پایین شهری یا پایین دست جامعه چادریند ولی بالاشهریها و تحصیل کرده‌ها نه؟ واقعاً در طول  عمر شریف این سازمان کسی نفهمیده فضای داستان است که نوع زندگی را برای مخاطب تعریف میکند نه شعارهای دیالوگ نما؟  کسی از خودش نپرسیده چرا عکس عروسی زنانی که به عنوان تیپ مسلمان ایرانی در سریالهای تلویزیون مطرح میشوند، توی‌هال خانه شان آویزان است؟ واقعاً زن مسلمانی که موقع خواب هم محجبه است(!) همه جا اینقدر آرایش و پیرایش دارد؟ این مسایل شرعی برای هیچ کدام از این شخصیتهای مسلمان اهمیت ندارد؟ این چه تعریفی از مسلمان بودن است که مسئولان سازمان به خورد ملتشان میدهند؟ اگر این مسایل (مثل بسیاری) برایشان خنده دار است باید ما را هم خبر کنند که وقت و انرژیمان را خرج مبارزه ای که نتیجه اش از همین الان مشخص است نکنیم.<br />
بعد هم باید بنشینیم این طرف و آن طرف توجیه کنیم که مسئول مربوطه خودش هم از این وضعیت راضی نیست. یا بگوییم که بسیاری از این برنامه‌ها را تهیه کنندگانی بیرون از سازمان میسازند. این‌ها چه دردی دوا میکند وقتی فردا دختر من دوست نداشته باشد با حجاب، خودش را در طیف اُمُّلان جامعه ببیند. چه فرقی میکند وقتی که مسلمان بودن، برای پسر من ناقص تعریف شده باشد؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sultanmoradi.com/بایگانی/164/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حجاب، رضاخان و جمهوری اسلامی</title>
		<link>http://sultanmoradi.com/بایگانی/162</link>
		<comments>http://sultanmoradi.com/بایگانی/162#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 26 Jun 2011 16:39:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدعلی سلطان مرادی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یه تیکۀ کوچیک]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب]]></category>
		<category><![CDATA[زن ایرانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://sultanmoradi.com/?p=162</guid>
		<description><![CDATA[&#۸۲۲۰;زنان امروز به همان دلیل حجاب را پس میزنند که در زمان رضا شاه کشف حجاب را پس زدند!&#۸۲۲۱; جملاتی با این مضمون را زیاد میتوان شنید. حداقل بعد از اجرایی شدن طرح امنیت اجتماعی. برای تحلیل این جمله بررسی جواب چند سوال برایم ضروری است: ۱_ زن امروز با زن دیروز فرق دارد؟ ۲_ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>&#۸۲۲۰;زنان امروز به همان دلیل حجاب را پس میزنند که در زمان رضا شاه کشف حجاب را پس زدند!&#۸۲۲۱;</strong><br />
جملاتی با این مضمون را زیاد میتوان شنید. حداقل بعد از اجرایی شدن طرح امنیت اجتماعی. برای تحلیل این جمله بررسی جواب چند سوال برایم ضروری است:<br />
۱_ زن امروز با زن دیروز فرق دارد؟<br />
۲_ زنان امروز حجاب را پس زده اند؟<br />
۳_ اجبار تنها دلیل تضعیف مسالۀ حجاب است؟<br />
۴_ حجاب هم از آن مسایلی است که اکثریت بتواند بر اقلیت اجبار کند؟ (حتی اگر به   آنها ثابت نکرده باشد که این کار شما برای اکثریت مضر است یا این که راهی   نیست جز این که یا همه بی حجاب باشند یا همه با حجاب؟)<br />
۵_ دلیلی بر این مدعا وجود دارد که اگر اجبار نبود بدحجابی کمتر میشد؟<br />
۶_ اگر روزی به این نتیجه برسیم که اجبار باعث ترویج بدحجابی است، از نظر شرع امکان رفع اجبار هست؟<br />
۷_ اگر اجبار باعث ترویج بدحجابی باشد و شرع اجازۀ رفع اجبار را ندهد آیا توان فدا کردن شرع برای رسیدن به هدف را داریم؟<br />
۸_ اگر علت رواج بدحجابی اجباری بودن آن نیست پس از کجا میتواند باشد؟<br />
۹_ اگر مشکل  رواج بدحجابی از اجباری بودن حجاب نیست آیا میتواند نشانگر این باشد که مبارزه فایده ای ندارد؟<br />
۱۰_ اگر حجاب اختیاری شد (شرع مشخص کنندۀ محدودۀ پوشش نبود)، چیزی هست که محدودۀ مجاز پوشیدگی را کند؟<br />
۱۱_ آیا اجبرای بودن حجاب دوام دارد؟<br />
۱۲_ دوام داشتن یا نداشتنش اهمیت دارد یا ما فقط مامور به انجام وظیفه ایم؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://sultanmoradi.com/بایگانی/162/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

