تیر ۲م, ۱۳۹۰
۸۲۲۰;ما که تعلق خاطری به این درسها نداریم۸۲۲۱;، ۸۲۲۰;ما که میرویم دانشگاه۸۲۲۱;، ۸۲۲۰;ما که هنر برایمان مهمتر شده۸۲۲۱; ۸۲۲۰;باید برویم سر کار۸۲۲۱;. اینها جملات صحیح و غلطی هستند که این در این چند روز به شکل عجیب و غریبی، فراوان میشنوم. مشکلم اینجاست که دوستان اینها را به عنوان استدلال برای جدایی ناگزیر طلاب از درسهای حوزه مطرح کردند و مدعی شدند که بسیاری از طلاب از حوزه جدا میشوند. برای شفاف شدن موضوع و اعلام نظرم لازم میدانم چند نکته را به این دوستان یادآوری کنم:
۱_ تعلق خاطر: لطفاً همه را با یک چوب نرانید . به عنوان یک حوزوی که به درسهای حوزه علاقه مند است اعلام میکنم شما همۀ حوزه را تشکیل نمیدهید. تعداد زیادی از طلاب هنوز به این فقهی که دلیلی بر پویایی اش نداریم علاقه مندند. این را اضافه کنید به طلابی که بعد از اتمام مقدمات وارد موسسات تخصصی حوزه میشوند. به نظرم این دو گروه در مجموع اکثریت محصلین را تشکیل میدهند. گذشته از این عدۀ زیادی از طلاب هم به تبلیغ روی میاورند که این نشان میدهد از طلبگی جدا نشده اند.
۲_ دانشگاه: به دانشگاه رفتن دلیل بر جدا شدن از حوزه نیست. یعنی همانطور که بسیاری از حوزویان با به دانشگاه رفتن کلاً دروس حوزه را کنار میگذارند، بسیاری هم کنار نمیگذارند. در واقع منافاتی وجود ندارد. هرچند چون فعلاً طلبگی یک مفهوم ظاهری و عرفی است و تعریفی جامع و مانع برایش وجود ندارد، بسیاری از حوزویان دانشگاهی طلبه شناخته نمیشوند.
۳_ هنر: این مساله نیاز به تقسیم دارد. به نظرم طلابی که در وادی هنر پرسه میزنند به چند دسته تقسیم میشوند. ۱_ کسانی که هنر برایشان تفریح یا فعالیتی جنبی ست. ۲_ کسانی که در هنر جدی اند و به دیدۀ تبلیغ به مساله نگاه میکنند. ۳_ کسانی که فقط جدی اند. با دستۀ اول کاری ندارم؛ چون اگر اهیتی داشته باشند به خاطر هنرشان نیست. گروه دوم هم، همناطور که مشخص است به هنر به دیدۀ منبر نگاه میکنند. اینها هنری اند چون حوزوی اند. احتمال جداییشان از حوزه همان قدر است که در بقیۀ طلاب هست. میماند آنها که جدی اند و نگاه تبلیغی به هنر ندارند. در ابتدا باید عرض کنم که بسیاری از این دوستان معتقدند: «تبلیغ هر تفکری با هنر به منزلۀ بریدن گوشت با چاقوی پلاستیکی است. هم چاقو از بین میرود هم گوشت.» اکثرآً معتقدند آن چه در اثر هنری حرف میزند، جهان بینی هنرمند است و اگر قرار باشد در مورد چیزی که در گوشت و پوستش رسوخ نکرده حرف بزند، اثری خلق میکند که یا بی اثر است یا زود گذر یا هر دو. از این تفصیلات که بگذریم بسیاری از این دوستان برای حفظ ماهیت معنوی خود و آثارشان حس میکنند باید در حوزه بمانند. اکثراً هم میمانند. هرچند به همان دلیلی که در بند قبل عرض کردم، با بلند شدن تار مویی ایشان را خارج از زی طلبگی میدانیم.
۴_کار: همه زن وبچه دارند؛ حوزوی و دانشگاهی هم ندارد. دانشگاهیانی که ادمۀ تحصیل میدهند چکار میکنند؟ به اضافۀ این که طلبهها کمک هزینۀ تحصیلی (شهریه) هم میگیرند که آنها نمیگیرند. بسیاری از طلبهها (چون مطمئن نیستم نمیگویم اکثر) هم درس میخوانند هم کار میکنند.
برچسبها: دروس حوزه, شهریه, طلبگی, هنر حوزه
نوشته شده در یه تیکۀ کوچیک | ۴ دیدگاه »
خرداد ۳۱م, ۱۳۹۰
آدمها، جهان، زندگی، ایران، مردم. به جملاتی که با این کلمات شروع میشوند دقت کنید.
کلاً هر کس که دستی بر قلم دارد، در ادواری از زندگی اش فکر میکنند برای زیبا نوشتن باید کلی گویی کند. زمین و زمان را میدوزد تا بتواند برای لحظه ای خواننده را غافلگیر کند. جوری که دلش برای لحظه ای هری بریزد و بگوید «اِ !». انصافاً هم در بسیاری از مواقع جملات نابی خلق میشود. خود من هم از این کارها کرده ام و میکنم. گاهی برای این که جلمه ای قابل توجه بسازم یک حکم کلی میدهم مثلا میگویم: «آدمها کلاً به دو دستۀ مساوی تقسیم میشودند» بعدش هم یک تقسیم بندی مسخره میزنم تنگش که طنز کلام را بالا ببرد. ولی این را هم میدانم که این کلکها آخر و عاقبت ندارند. بالاخره روزی میرسد که مخاطب حوصله اش از این کلک قدیمیسر میرود و توجهی به نوشتۀ من نمیکند. بالاخره روزی مخاطب از خودش میپرسد نویسندۀ این متن مگر تمام جهان یا ایران یا مردم یا زندگی را دیده که این قدر راحت حکم میدهد؟ دنبال راههای برای جذابیت متن میگردم که ماندگاری داشته باشند. هر چند میدانم احتمالاً همۀ کلکها بالاخره روزی عمرشان سر میاید. کلاً نوشتن این دردسرها را هم دارد.
برچسبها: انسان, زمان, نوشتن
نوشته شده در یه تیکۀ کوچیک | ۵ دیدگاه »
خرداد ۳۰م, ۱۳۹۰
به شکل احمقانه ای تصمیم گرفتم یک پنجم محدودۀ امتحانی را نخوانم. حتی نمونه سوالهای مربوط به آن محدوده را نگاه نکنم. در حالی که میدانستم با وضعیت موجود نیاز شدیدی به نمره و مخلفاتش دارم. نخواندم. میخواستم ببینم بعد از نه سال تفسیر خوانی میتوانم به اندازۀ چهل پنجاه صفحه به مرتکزاتم اعتماد کنم یا نه! رفتم سر جلسه. برگهها را تقسیم کردند. دو سوال تشریحی از محدودۀ مورد نظر آمده بود. بیخیال این دو سوال شدم و بقیه را جواب دادم. بعد برگشتم با خیال راحت نشستم به فکر کردن و گمانه زنی. یکی دربارۀ نقش ترکیبی کلمات در آیه بود و معنی آیه طبق هر ترکیب و دیگری در مورد علت تقدم بعضی از کلمات آیه نسبت به بقیه بود.
از جلسه که بیرون آمدم دوتا از طلبهها سرشان را کرده بودند توی کتاب که بفهمند چقدر درست نوشته اند. کاری که تقریباً هیچ وقت نمیکنم. رفتم کنارشان ایستادم. هر دو سوال را عین خود کتاب جواب داده بودم. لذتی از این ماجرا ناشی شد که به جرات میتوانم بگویم تا به حال از هیچ نمره ای حاصل نشده بود. توی خیابان لِی لِی رفتم و شلنگ تخته انداختم و آواز خواندم.
برچسبها: انسان, طلبگی, مفهوم زندگی
نوشته شده در یه تیکۀ خوشمزه | ۱ دیدگاه »
خرداد ۲۹م, ۱۳۹۰
نمیدانستم باید بنشینم یا بایستم. هنوز هم نمیدانم کار درستی کردم یا نه. چند روز پیش، قبل از امتحان رجال، طلبه ای ملبّس بلند شد و با صدای بلند گفت: «با اجازۀ مسئولین برگزاری امتحان، تا برگهها پخش بشه یک مطلبی هست که باید بگم. توی مسالۀ شهریه و اون وضع عصف بارش طلبهها شرم میکنن و چیزی نمیگن. توی این مسالۀ طرح استاد محوری هم صدای طلاب به جایی نرسید. ولی دوستان۸۲۳۰;» مسئول جلسه گفت: «آقا اگه حرفی دارین بذارین بعد از امتحان.» طلبه ادامه داد: «ولی توی این چند روزه یه اتفاق دیگه هم افتاده که نمیشه به راحتی ازش گذشت.» مسئول جلسه صحبتش را تکرار کرد. طلبه ادامه داد: « آقایون! دارند از شرم و حیای طلاب سوء استفاده میکنن. چرا باید توی این روزای مقدس ما..» مسئول امتحان گفت: «آقا اگه نشینید مجبور میشیم باهاتون برخورد کنیم.» طلبه ای دیگر چهار انگشتش را به طرف مسئول جلسه گرفت و داد زد: «هیچ کار نمیتونید بکنید!» این را که میگفت رگ گردنش باد کرده بود. طلبه ای دیگر بلند شد و ایستاد: «آقایون! دانشگاه جامع علمیکاربردی امتحاناش رو به خاطر اعتکاف عقب انداخته! چرا مای حوزوی الان باید بشینیم امتحان بدیم و نتونیم بریم اعتکاف؟!» چند طلبۀ دیگر بلند شدند و چیزهایی گفتند که درست نمیفهمیدم. مسئول جلسه گفت: « آقایون لطفاً نظم جلسه رو حفظ کنید!» طلبۀ اول گفت: «هر کدوم از طلاب که فکر میکنن من باید حرف بزنم بلند شن.» تقریباً نصف طلاب بلند شدند. مانده بودم بلند شوم یا نه! از طرفی کمک به این گونه اعتراضات میتواند به تغییر فضای سنتی حوزه کمک کند و از طرفی نمیدانستم با این بلند شدن بر چه حرکتی صحّه گذاشته ام. شاید واقعاً حق با مسئولین حوزه بوده! شاید این نوع از اعتراض قرار نیست کمکی بکند و فقط فضا را متشنج مکیند. چند دهم ثانیه هم به آنارشیزم فکر کردم ولی تا بیایم تصمیم را بگیرم چند نفر از ناظرین امتحان بلند شدند و رفتند سمت طلبۀ اول و نشاندندش. بقیه هم نشستند. مسئول جلسه هم که دید فضا آرام شده گفت که برای این سالن امتحان روزی باید یک و نیم ملیون تومان اجاره بدهند و نمیتوانند بودجۀ بیت المال را هدر بدهند. نشسته بودم. هنوز نمیدانم کار درستی کردم یا نه!
برچسبها: اعتراض, طلبگی
نوشته شده در یه تیکۀ کوچیک | ۱ دیدگاه »
خرداد ۲۴م, ۱۳۹۰
برای سر در آوردن از ماجرا رفته بودیم فیضیه. پنجشنبه جمعی از طلاب در اعتراض به تغییر معاون آموزشی حوزه _حجة الاسلام عباسی_ در دارالشفای فیضیه جمع شده بودند. روحانی اول سخنان آتشینی راند و پایین آمد. روحانی دیگری میکروفن را گرفت و در اعتراض به روحانی اول گفت که اینها همه اش کلیاتی بود که همیشه گفته میشود و دردی از طلبه دوا نمیکند. مشکل اصلی ما جای دیگریست.
یکی از دوستان سابق را دیدم که دست به سینه، جایگاه را نگاه میکرد. جلو رفتم و پرسیدم «میدانی قضیه چیست؟» گفت: «خب این مجمع اساتید میخواهد مرکزیت فیضیه از بین نرود.» بعد یکی از اساتید دورۀ مقدمات را دیدم که آن طرف جمعیت ایستاده بود. دویدم که قبل از رفتنش برسم. پریدم جلوش و سلام کردم. البته از حالت جوابش حدس زدم که نشناخته. پرسیدم: «میدانید ماجرا چیست؟» گفت «نه، در جریان نیستم.» هرچند با توجه به شناختم از ایشان بعید به نظر میرسید، تشکر کردم و برگشتم. از یکی دو نفر دیگر هم پرسیدم ولی کسی دقیق نمیدانست.
خودم خبرهایی داشتم. از پارسال زمزمههای نارضایتی اساتید و مراجع از طرح جدید استاد محوری _که آقای عباسی پیگیرش بود_ به گوشم رسیده بود. مشکل اینجاست که من پای صحبتهای یکی از همین اساتید نشسته بودم. بیست دقیقه ای در مورد این صحبت کرد که پویایی حوزه چقدر به روش سنتی و چرا به روش سنتی بستگی دارد. حرفهای مستدل ولی قابل نقدی بود. امّا این دوستان معترض از ابتدا تا انتها فقط به سه نکته اشاره کردند: «۱_ مراجع نباید جلوی تغییر حوزه را بگیرند ۲_ دلیل مخالفت مراجع و مجمع اساتید، از بین رفتن مرکزیت فیضیه است ۳_ نشانههایی بر نفوذ جریان فتنه در این امور پیدا شده.» بعد هم خواستند که آقای عباسی برگردند و توماری امضا کردند. فکر میکنم عادت کرده ایم که با تفاسیر مالا یرضا صاحبه مسایل را مطرح کنیم و جوابهای راحت بدهیم. فکر نمیکنم تغییر بدون بررسیِ جوانب، دوام و فایده داشته باشد. این اصل ثابت است که هر تغییری لزوماً کمکی به پیشرفت نمیکند. چگونه میتوانیم از حرکتی دفاع کنیم که داعیه دار تغییر است بدون این که صورت مساله را شفاف کند و راه حل خودش را بیان کند؟
داشتیم کم کم متفرق میشدیم که یکی جلوی جایگاه داد زد: «روحانی بیدار است، از فتنه گر بیزار است.» و روحانی معترض ساکت شد.
برچسبها: اشتباهات, ایران, طلبگی, فضای غیرعادی, فیضیه
نوشته شده در یه تیکه ی لجن درمال | بدون دیدگاه »
خرداد ۱۷م, ۱۳۹۰
صبح خروسخوان بیدار شدم. امروز شهریه مرحمت میکنند. یک هفته ی آخر را تقریبا بدون پول زنده ماندم. حالا میتوانم هشت هزار تومان داشته باشم. در اولین فرصت خودم را به فیضیه رساندم. پول را گرفتم و به تمام کارهایی که در این یک هفته از بی پولی انجام ندادم فکر کردم. با هشت هزار تومان چه می شود کرد؟ علی الحساب یک شارژ ایرانسل خریدم تا از شرمندگی دوستانی که این چند روز پیامکهایشان را بدون جواب گذاشتم دربیایم. دوهزار تومان هم هزینه ی سلمانی دادم تا دستی به سر و رویم بکشد. یک هزار تومانی هم خرج یک عدد روزنامه و یک بسته آدامس اوربیت و تقریبا هزار تومان هم کرایه تاکسی امروزم شد. ماند دو هزار تومان. این دو هزار تومان را هم در کلاس آخر امروز شیرینی خریدم برای بچههای کلاس تا حسابم با خدا صاف شود. حالا من همان آدمیهستم که صبح بودم۸۲۳۰;
____________________
نوشتۀ مهدی الله بداشتی در طلبه ای که خیلی وقته ننوشته
هر وقت که شهریه میگیرم به این پست فکر می کنم. هرچند همه این قدر کم شهریه نمیگیرند.
برچسبها: شهریه, طلبگی
نوشته شده در یه تیکۀ خوشمزه | ۵ دیدگاه »
خرداد ۱۴م, ۱۳۹۰
گفتم : «آبمیوه!»
مردجوان به یخچال اشاره کرد و گفت: «بردار» و به جوانی که کنار دستش بود رو کرد و گفت «تو فکر میکنی چرا برای پسرت کامپیوتر خریدی؟ فکر میکنی چون یه آدم رشد یافته ای؟ فکر میکنی برای چی پدرت برات نخرید؟ چون اون رشد نکرده بود؟»
با عجله یک نکتار پرتقال برداشتم. گفت: «پدر و مادر تو فکر میکردن همین که خیار و گوجه میارن تو خونه بسه. بیشتر از این نمیدونستن. تو هم بیشتر از کامپیوتر نمیدونی. حتماً بچههات بعد از چندسال بهت میگن تو هم واسه ما کاری نکردی! جبران خلیل جبران خونده ی؟» زل زده بودم به شان. مردِ دیگر همان طور، ساکت نگاهش میکرد.«کتاب نویسه. میگه ما میتونیم برای بچههامون خونه درست کنیم ولی نمیتونیم افکارمون رو بهشون بدیم.» آبمیوه ام را آهسته تر خوردم تا دیرتر تمام شود. «میگه ما باید شبیه اونا بشیم. چون زمان به عقب برنمیگرده.» صدای فِرت آمیوه در آمد. پولش را دادمم و از سوپر مارکت بیرون آمدم.
به رانندۀ تاکسی ای فکر کردم که چند دقیقه پیش از این سوار بودم. دربارۀ چه حرف میزدیم؟ دربارۀ گرانی بنزین؟ با رانندههای قبل چه میگفتم؟ نان، آب، حکومت، سیب زمینی. آخرین باری که توی صف نانوایی با غریبه ای هم کلام شدم و از چیزی غیر از سیاست و اقتصاد _ در حد کوچه و بازار _ حرف زدم کی بود؟ به پسرکی هم سن و سال، دربارۀ لذت کویرنوردی حرف میزدم. گفت: «تو کار عرفان مرفانی؟» خندیدم گفتم: «نه! تلوزیون کم نگاه میکنم.» این دم دستی ترین جوابی بود که میتوانستم بدهم. برای این که بحث کوتاه شود. چند روز پیش رفته بودم سر مزار شوهر عمۀ تازه گذشته ام . آخر مراسم که چشمهای پسر عمه ام خشکید، دستم را گرفت برد گوشه ای و چند دقیقه در باب معاون رییس جمهور حرف زدیم. نمیدانم چه شده که مردم من وقت ندارند سرشان را از گونی سیب زمینی و جعبۀ اخبار بیرون بکشند، برای چند روز هم که شده به چیزی فرای اینها فکر کنند. چرا باید نقل قول دست و پا شکستۀ یک فروشنده از یک کتاب، برایم این قدر عجیب و هیجان انگیز باشد؟
مطمئنم از این به بعد، هر بار که از آن حوالی میگذرم راهم را کج میکنم، و یک «آبمیوه» میگیرم و سعی میکنم آرام بنوشم.
برچسبها: ایران, فضای غیرعادی, مفهوم زندگی
نوشته شده در یه تیکه ی لجن درمال | ۶ دیدگاه »
خرداد ۱۲م, ۱۳۹۰
با سخنرانیهای امیدافزا، شعارهای شورآفرین یا دروغهای پیشدستانه، وقت تلف نکنید.
بهترین راه توجیه اشتباهات، تکرار پیاپی آنهاست.

برچسبها: اشتباهات, ایران, فضای غیرعادی
نوشته شده در یه تیکۀ به درد بخور | ۳ دیدگاه »
خرداد ۱۰م, ۱۳۹۰
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار باید دید
به نظرم این غزل حافظ ، نمونه ای از «به دام تشبیه و کنایه افتادنِ معنا» است. ولی قسمت روشن شعر این است که «معشوق شاعر فرازمینی است». این موضوع شگرف را از این مصراع کشف کردم: «بهای وصل تو گر جان بود خریدارم.» هر جور که فکر میکنم به بهای جان نمیشود به معشوق زمینی رسید.
امروز رفته بودم خرید. توی یکی از مغازهها عکسی از رهبر به دیوار زده بودند؛ کنار کاغذی که رویش نوشته بود «ورود افراد متفرقه۸۲۳۰;». پایین کادر عکس نوشته بود «بهای وصل تو گر جان بود خریدارم»! از خودم پرسیدم چه جور آدمیمیتواند همچین شعری را با این عکس چاپ کند؟ از آن عکسهای متحد الشکلی بود که _ احتمالاً اصناف _ موقع سفر رهبر به قم، بین مغازه دارها پخش میکردند. به شکل چندش آوری هر آدم معلوم الحالی، یکی از این عکسها توی مغازه اش زده بود. یک جورهایی آن ور بدبین ذهنم میگفت فضا غیر واقعی به نظر میرسد. بوی چاپلوسی و دو رویی به مشام میرسد.
خب به آدم برمیخورد وقتی میبیند تقی افغان (تکست نویس و رپر قمی) برای این که در قهوه خانه اش را نبندند، بنری از چهرۀ خندان رهبر در ابعاد یک در نیم متر جلوی در ورودی آویزان کرده. به آدم بر میخورد وقتی یک مفنگی به قلیانش پکی میزند، به عکس نگاه میکند، پوزخندی میزند و می گوید: «جواز کسب!»
هر حاکم دانایی میداند این جو برایش مضر است.
Divane Hafez ۲۳۸
برچسبها: تیکه های زندگی, دربارۀ رهبر, فضای غیر عادی
نوشته شده در یه تیکۀ کوچیک | ۶ دیدگاه »
خرداد ۷م, ۱۳۹۰

- .
زندگی مفهومیانتزاعی است. ما از آن چه وجود ندارد رنج میبریم و گاهی لذت! چیزی به تنهایی پیدا نمی شود که بتوان روی آن اسم زندگی گذاشت. زندگی پرده بزرگی است متشکل از هزاران تکۀ کوچک. تکههای کوچکی که چشم کمتر کسی را میگیرند. غالب آدمها همان دور میایستند و قضاوت میکنند: «پردۀ آبی»، «پردۀ تیره» یا «پردۀ بد رنگ». کم پیدا میشود انسانی که نزدیک بیاید و به جزء جزء پارچهها چشم بدوزد. زشتها و زیباها را واقعی ببیند. چه کسی فرق «چای حاضره؟!» با «صبح به خیر عزیزکم!» را میفهمد؟ چه کسی می داند کودکان سوالهای منفی را سخت میفهمند؟ طعم فلفل قرمز و سیاه فرق دارد؟ زندگی همین قدر ظریف است.
برچسبها: انسان, تیکه های زندگی, مفهوم زندگی
نوشته شده در یه تیکۀ کوچیک | بدون دیدگاه »